هری...هرررری...خواهش میکنم نجاتم بده...نذار من رو ببرن...هرررری...
قطرات اشک گونه های پسر چشم سبز رو تر میکنن...صدا توی ذهنش تکرار میشه....حتی جرات نکن به التماس هاش گوش بدی استایلز...حتی جرات نکن برگردی سمتش...
صدای فریادهای وحشت زده ی لویی تنش رو میلرزونن...روحش رو از هم میدرن...قلبش رو از کار میندازن اما این اجبار بود.هری این قسم نانوشته رو امضا کرده بود.
صدای لویی پشت سرش خاموش میشه.زمزمه ی خفه ی هری توی باد گم میشه.
هری:متاسفم لویی.متاسفم...
-لیامم؟
اولین کلمه ای که بعد از اون اتفاق به زبون اوردم...
نمیخوام کار اون لعنتی بالا سرمو انجام بدم اما میدونم تقصیر کیه...
چند انسان بی ارزش...
اما حلش میکنم به خاطر لیام هم که شده...
به لیام نشون میدم که میتونم براش "پرستش کننده" خوبی باشم...
بهش نشون میدم چه "الهه ی پرستش" غیرقابل توصیفیه...
ولی حتی منم نمیدونم چه اتفاق مزخرفی قراره بیفته...
فقط قراره کنترلش کنم...
با اینکه میدونم ترس از خدا{FearOfGod} رو تازه تو خودم پیدا کردم و...
همه ی این چیزا به خاطر لیامه،همه ی اینا...
-قبل از خوندن این فصل، حتما فصل قبل رو بخونید-
-بپرسم؟
اولین جمله و اولین سوالی که اون ازم پرسید...
اون یعنی زین مالیک...
کسی که منو سرحد مرگ میترسوند...
وکسی که تاسرحد مرگ منو روز به روز دیوونه ی خودش میکرد...
و کسی که به عجیب ترین شکل ممکن مهربون بود...
کسی که من درواقع همین 24 سال سنی هم که دارم با نگاه کردن به صورت طلاییش جوان میشم...
اون درست مثل یک آب بهشتیه...
اما سوال اینجاست...
این یک گناهه که من عاشق یک آدم روانی قاتل بشم؟یا گناه نیست؟...
و این ترس از خدا{FearOfGod} داره هممونو میکشه.