start: 23:00 o'clock
14 nov 2020 (1399/8/24)
ماجرای داستان(فصل اول):
اربابی مغرور غرق در عشق پسری زیبا و معصوم...!
دنیایی پر از هیجان و نفرت و عشق و اتفاقات پی در پی...!
+آرامشی که عشقت جسمت چشمت لبت به وجودم تزریق میکنه بینهایته!:)♡
_دوستت دارم مرد من♡_♡
🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈
ماجرای داستان(فصل دوم):
پدرانی با عشق و تعصب زیاد روی خانواده...!♡
همسری غیرتی و محکم...!♡
همسری زیبا و مهربان...!♡
دنیایی جدید و اتفاقات تلخ و شیرین زندگی و آینده ای غیرقابل پیش بینی...!
🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈
ماجرای داستان(فصل سوم):
عشق و خانواده و همسر و فرزند و...!♡
همه چیز درجریان اما محال از بدی و آتش و غم...!
داستانی متفاوت از عشق...!♡
🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠
ماجرای داستان(فصل چهارم):
عشق و انتقام و مرگ...!
هشدار:
این رمان پر از صحنه های خشونت آمیز و اسماته ولی عاشقانهای کشنده هم داره که توصیه میکنم حتما مراقب قلبای لطیفتون باشین...!♡_♡
🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞
⭐حاوی چند فصل⭐
زمان آپلود:
هر روز یا با یک روز تاخیر...!
دوستدار شما نویسنده : 💖👑miss sparkly aylar👑💖
تا حالا شده خیلی اتفاقی بخندی و بقیه با تعجب بهت نگاه کنن؟!
بعد بپرسن: هی، به چی داشتی میخندیدی؟!
تو هم فقط بگی: هیچی، دوباره یاد اون قسمت فرندز افتادم!
این بوک مجموعه ی از تمام اون قسمت های سریال فرندز هست که گاهی وقت ها موجب خندیدنمون میشه.
اگر فراموششون کردی یا تمامی بدبختی ها ریختن سرت؛ چرا که نه، یه نگاه بنداز شاید تو هم خندیدی؛)
اگر خیلی حساسید که براتون سریال فرندز اسپول نشه نخونید.
❌خطر اسپویل
[Complete]
هری انتظار نداشت که دبیرستان آسون باشه. خواهرش براش یهعالمه داستان تعریف کرده بود و هری میدونست که قراره توی یه جهنمِ چهارساله باشه.
ولی جدا از همهچیز، اون دقیقا انتظار نداشت که فرشتهها هم توی جهنم بیان.
Supernatural!AU
°Persian Translation°
تنها گذاشتن فقط کاره یک انسان است.....اما من که انسان نیستم.....پس اینو تا آخرین روزی که نفس میکشی با خودت تکرار کن " من هیچ وقت تنهات نمیزارم".
Finished✅✅
_________________
#experiment1#
۴ تا جوجه دانشجو که تنها دغدغه ی زندگیشون نمره ی دانشگاس و فکر میکنن تمام دنیا دور خودشون میچرخه و تنها چیزی که بهش فک می کنن اینه که کرم بعدیشونو کجا بریزن.
غافل از اینکه یه اتفاق عجیب انتظارشونو میکشه !
یه اتفاق عجیب؟
شایدم یه موجود عجیب!
موجودی که اجازه ورود به این دنیا رو نداره....
کاری که انجام دادن واقعا ارزششو داشت ؟؟
........
نگاهمو به چشمای یخیش دوختم. تیله های بی روح آبیش نه تنها کمکی به کمتر شدن لرز بدنم نمیکرد بلکه حس میکردم مثل سیاه چاله روحمو سمت خودش میکشید.
دستشو اروم بالا اورد و روی فکم گذاشت و از سرمای غیر عادی دستش صورتم مور مور شد. آروم سرمو سمت راست برگردوند.
با دیدن بازتاب خودم توی آینه نفسم برید
آخه...
فقط....
من.....
توی آینه معلوم بودم.
⚠️هنگام خوندن فف نخ و سوزن همرایتان باشد.....خطر پاره شدن(از خنده)
پارت های اولیه در دست تعمیر میباشد🛂