در نهایت... آخر هر روز، تو ظلمات شب، توی این اتاق منحوس، زین امگای تنهایی بود که تا پاسی از شب برای جسپر قصه تعریف میکرد. امگایی که هر روز به امید جوونه زدن بوتههای گل یاس چشم باز میکرد و به امید دیدن دوباره آلفاش چشم میبست.
⭕️زیام - لیام تاپ
هشدار سنی 🔞
** اسامی ذکر شده در داستان هیچ ارتباطی با اشخاص در دنیای واقعی ندارند و صرفا، برای درک و لمس بهتر داستان به عاریه گرفته شدند**
(آپولون)
ژانر داستان :کلاسیک (دارک آکادمیا)،رومنس،درام
''اتفاقات در سال ۱۹۷۰ توی لندن''
روند داستان میاد دستتون و خلاصه ش:
زین پسر دست فروشی که جلوی کافه ی اپولون بوم های کوچیک بزرگشو میفروشه..!
داستان درد های خاصه خودشو داره و به موقعش پستی و بلندی داره
و حوصله سر بر نیست
با ما همراه باشید⏳
گذشتگان ، مثل عروسک خیمه شب بازی، نخ های مارو دست گرفتن و رقص زندگی و به هم پیچیدنمون رو تماشا میکنن.
دست و پا زدن برای دو ر نگه داشتن خودمون از هم، فقط گره نخ هارو کورتر و ما رو به هم نزدیک تر میکنه.
چیزی که لیام در مورد بادیگارد اسرارآمیزش نمیدونست این بود که اون مرد چشم طلایی قراره ازش محافظت بکنه یا بهش آسیب بزنه!!!
با این حال اهمیتی نداشت چون لیام بدون اینکه بدونه، عاقبت عاشق اون مرد شدن رو به جون خریده بود.
فصل اول کامل✅
فصل دوم کامل✅
کاپل: زیام، لری، (جی تو)
ژانر: مافیا، جنایی، اکشن، عاشقانه، میستری
محدودیت سنی: NC 18+🔞
_ نشستم کنار پنجره، سیگارم رو روشن کردم و رفتنش رو دیدم..
+ بعدش رفتی دنبالش؟
_ نه ، یه پاکت سیگار کشیدم ، گفتم شاید برگرده..
+ بعدش چی؟ رفتی دنبالش؟
_ نه رفتم همه وسایلش رو جمع کردم که یادگاری ازش نمونه...
+ انداختی دور؟؟
_ نه، گذاشتم تو انبار..
+ باید از شرشون خلاص میشدی...
_ دیوونه شدی احمق؟ شاید برگرده!