Larry💙💚
43 قصة
i sleep naked ➸ larry stylinson بقلم uniquelyxlarry
uniquelyxlarry
  • WpView
    مقروء 31,430,852
  • WpVote
    صوت 1,105,931
  • WpPart
    فصول 88
"you're so small." as if to prove his point, louis squeezed harry tightly in his arms, and harry just scrunched up a little bit, snuggling his head impossibly farther into louis' chest. "my pretty paper doll." and when louis squeezed him again, placing a shaky, yet warm kiss on harry's cold forehead, harry felt his heart feel that way again, he felt love. a soft flutter, that even the most self control in the world couldn't stop. he loved louis. he loved him even though he didn't want to, he really didn't. okay, maybe a little. *** 1ST PLACE IN THE HOLIDAY 2014 BROMANCE AWARDS FOR FAMOUS LARRY STORIES. #2 in Fanfiction #1 in One Direction
Locker 17 بقلم StylesRoyalty
StylesRoyalty
  • WpView
    مقروء 31,654,415
  • WpVote
    صوت 935,741
  • WpPart
    فصول 161
"It's hard letting go. I'm finally at peace but it feels wrong." {Under going editing. It's being rewritten from the beginning, grammatical errors are being fixed. Should be completely edited and polished by December}
Fading بقلم tothemoonmydear
tothemoonmydear
  • WpView
    مقروء 2,659,054
  • WpVote
    صوت 83,581
  • WpPart
    فصول 31
Louis knows about beauty; the combination of qualities that pleases the aesthetic senses. He creates that combination every day in the garments he designs while studying fashion at uni. The cut of the design, the color of the fabric, the intricacy of the stitching; it all comes together to create something beautiful. When the science student with the long legs and dimpled smile agrees to model for him, Louis decides he's found beauty personified. Harry just thinks Louis needs someone to show him how beautiful he is. (please keep in mind that this has not been edited as I am just posting it over here for the people who asked for it)
•Fading• [L.S]  بقلم SeTaRe4
SeTaRe4
  • WpView
    مقروء 222,558
  • WpVote
    صوت 31,871
  • WpPart
    فصول 48
[Complete] لویی زیبایی رو، ترکیب رنگ‌ها و جنس‌های مختلفی که حس ظرافت رو درون آدم‌ها به‌وجود میارن، میشناسه. اون درحالی که داره توی دانشگاه فشن میخونه، هر روز این ترکیب‌ رو میبینه. برش لباس‌ها، رنگ پارچه‌ها، پیچیدگی‌ طرح‌ها، همهٔ این‌ها کنار هم قرار میگیرن تا یه‌چیز زیبا رو بسازن. ولی وقتی که یه دانشجوی علوم با پاهای بلند و لبخندی که چال‌ گونه‌هاش رو به نمایش میزاره قبول میکنه که مدل لویی بشه، لویی میفهمه که تازه زیبایی رو پیدا کرده. هری فکر میکنه لویی فقط به کسی نیاز داره که بهش ثابت کنه چقدر زیباست. °Persian Translation°
Forever (Larry Stylinson) بقلم sima_jm
sima_jm
  • WpView
    مقروء 481,433
  • WpVote
    صوت 50,950
  • WpPart
    فصول 85
زندگی کردن تو دنیا یعنی سختی کشیدن... یعنی واسه به دست آوردن چیزی که بهش علاقه داری باید تموم تلاشت و بکنی... باید واسش بجنگی؛ چون دنیا بهشت نیست!! عشق، یعنی علاقه ی شدید! و من برای به دست آوردن کسی که عاشقشم، در برابر دنیا می ایستم... . . . بالاترین رتبه(فن فیکشن های فارسی) : #1
'}{'WiNgeRsun'}{°{~ بقلم Don_Mute
Don_Mute
  • WpView
    مقروء 101,844
  • WpVote
    صوت 24,510
  • WpPart
    فصول 51
{Ziam & Larry Paranormal Novel} و خداوند برخی فرشتگان را از زیبایی به زشتی می کشد... بالهایشان را سیاه می کند و صورتهایشان را قبیح... گناهشان چه می تواند باشد؟ بغیر از گول خوردن توسط شیطان؟ زمانی که شیطان توانست اولین فرشته را از راه حقیقی منحرف کند, فرشته از بهشت تبعید شد و دیگر میان فرشته ها جایی نداشت, انسان ها آنها را, به خاطر چهره و ویژگی هایشان, وینگرسان می خواندند! کسی چه می داند؟ افسانه ها می گویند وینگر ها,در بالای ابرها زندگی می کنند,جایی که از دید انسان ها پنهان باشند,شب ها بیدار می شوند و به دنبال طعمه میگردند! مواظب باش تا طعمه ی بعدی, تو نباشی...! :این ففیک دارای,صحنه های خشن,دنیای ماورا,اسمات,قتل و مرگ,و شاید برای برخی ترسناک,می باشد!! ----{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}<°{~ #1_fanfiction #1_killer #1_gaylove #1_horror #1_Ziam #1_Liampayne #2_Zaynmalik
For you [ H.S ] بقلم fakeofme
fakeofme
  • WpView
    مقروء 163,425
  • WpVote
    صوت 13,377
  • WpPart
    فصول 72
تو نميتوني به رقصيدن با شيطان ادامه بدي و بپرسي چرا هنوز تو جهنمي داكوتا. [ sexual contact ] [ Harry Styles AU ]
Friends [L.S] بقلم harold_iran
harold_iran
  • WpView
    مقروء 208,303
  • WpVote
    صوت 36,117
  • WpPart
    فصول 52
[Completed] [ هرى ادوارد استايلز ، اونطورى بهش نگاه نكن شما فقط دوتا دوستيد ]
Monster [l.s_z.m] بقلم rayan1998tab
rayan1998tab
  • WpView
    مقروء 34,485
  • WpVote
    صوت 5,456
  • WpPart
    فصول 21
با تمام توانش ميدويد. هواي سرد رو با صدا داخل شش هاش پمپ ميكردو باعث ميشد گلوش به شدت بسوزه. سكوت شب باعث شده بود صداي جز صداي پاها و نفس هاش نشنوه. نميدونست چه مدته دويده، پاهاش ديگه جوني نداشت و بدنش در حال پاشيدن بود. صداي قلبش رو تو سرش به وضوح ميشنيد، هر لحظه ممكن بود قلب ترسيدش سينه شو بشكافه و بيرون بپره. تو تاريكي پاش به چيزي گير كرد و بدن كوچيكش رو زمين پخش شد. دستش رو زانوي دردناكش گذاشت تاشايد يكم قابل تحمل بشه. صداي نفسهاش تنهاي صداي پيچيده تو زوزه باد سردي بود كه ميوزيد
+10 أكثر
Wolve [L.S] بقلم gayswillwin
gayswillwin
  • WpView
    مقروء 121,783
  • WpVote
    صوت 14,378
  • WpPart
    فصول 56
من آسیب دیده ام این زخم از بین نمیره و بزرگتر و دردناکتر از قبل میشه زنجیر اختیارم دست خودم نیست حمله کردن و اسیب زدن به اطرافیانم قسمتی از وجودم شده من انسانی ام از جنس تاریکی گرگها به کسي رحم نميکنن ميکنن؟ حتی وقتی مقابل چیزی قرار بگیرن ازش کم نمیارن اما چرا من تو اقیانوس چشماش سقوط کردم ؟ * این داستان توسط یاسی استایلینسون نوشته شده و امیدوارم لذت ببرید * *complete*