نفس هام رو به تو میبخشم...
اگه این،تمام چیزیه که نیاز داری.
محتوای این داستان شامل:
توصیفات غمانگیز/
سلفهارم/
اقدام به خودکشی/
و... میباشد.
11نوامبر2018
Completed
۱۹ژوئن سال ۱۹۲۴ در دهکده کوچکی در نزدیکی شهر لندن خانواده تاملینسون به طرز وحشیانه ای به قتل رسیدند طبق گفته یک شاهد آن شب دو مرد خانه تاملینسون را ترک کردند اما هرگز پیدا نشدند.
بعد از قتل چند نفری ادعا کردند که پسر کوچک خوانواده را دیده اند خانه تا ۹۰ سال خالی بود تا اینکه زوج استایلز به همراه دو فرزند خود یعنی هری و جما به خانه نقل مکان کردند .
(هپی اند )
(ژانر : تخمی تخیلی، اندکی وحشت ، عاشقانه های لو و هزا )
《Libra》
[Complete]
لویی زیبایی رو، ترکیب رنگها و جنسهای مختلفی که حس ظرافت رو درون آدمها بهوجود میارن، میشناسه.
اون درحالی که داره توی دانشگاه فشن میخونه، هر روز این ترکیب رو میبینه.
برش لباسها، رنگ پارچهها، پیچیدگی طرحها، همهٔ اینها کنار هم قرار میگیرن تا یهچیز زیبا رو بسازن.
ولی وقتی که یه دانشجوی علوم با پاهای بلند و لبخندی که چال گونههاش رو به نمایش میزاره قبول میکنه که مدل لویی بشه، لویی میفهمه که تازه زیبایی رو پیدا کرده.
هری فکر میکنه لویی فقط به کسی نیاز داره که بهش ثابت کنه چقدر زیباست.
°Persian Translation°
و عشق،
بی هیچ ریشه ای،
می روید در قلبِ تو...
بی هیچ نجوایی،
فریاد میکشد و حل میشود میانِ سرخیِ رگ هایت...
___
اواخر قرن هجده میلادی.
سلطنت...دیدار...مرگ...سرنوشت...
و جرقه ی عشقی نافرجام.
بهار97
وقتی که هریت استایلز فراری از قرار ها و مرد هاست اولین روز کاریش به عنوان مدیر مدرسه رو اغاز میکنه
که البته قرار نیست خیلی جذاب باشه با وجود فردی تامیلنسون!
و اونجایی که بعد چندبار صبر هریت تموم میشه و به لیزا تامیلنسون زنگ میزنه برای بازخواست پسر کوچولوش....
این یه شروع جدید میتونه باشه؟...
اسمش مشخصه...نیو استارت!
شروع جدید..برای همه ادما وجود داره
توی هر سنی،شغلی،شخصیتی...همه یه شروع دوباره لازم دارن
یه شروع جدید برای ادامه دادن
یه شروع جدید بعد از خستگی ای که در کردن...
مخلوق های منم همینن،از بزرگ تا کوچیک،از نقش اصلی تا نقش فرعی...یه شروع جدید دارن و هرکدومشون به نحوی شروع جدید دیگری رو میسازه...
1400/5/26...شروع جدید ما بود...
و شروع جدیدترمون؟...1400/12/13
..
-میدونی اولین باری که دیدمت چی توجهمو جلب کرد؟
سرمو تکون دادم..
برگشت و به پشتش خوابید..
بعد اینکه با ورنون از پیشم رفتین اولین چیزی که تو ذهنم جرقه زد این بود..
-OH he was blue..
لبخند زدم و چرخیدم سمتش..
-چشمات همون رنگ آبیه مورد علاقم بودن و تو همون لحظه که بهشون فکر کردم یه چیزی رو حس کردم که دوستش داشتم و بعد همینطور ادامه پیدا کرد..تااینکه اون شب از نزدیک چشماتو دیدم..
-کدوم شب ؟؟
سرشو برگردوند سمتو خندید..
-همون شبی که بوسیدمت..