IHOM_Z
- LECTURAS 9,513
- Votos 2,360
- Partes 33
[ 𝐨𝐧 𝐠𝐨𝐢𝐧𝐠 ]
انگار شعلههای جهنم خاموش شده بود؛ سوز سرما به صورتش سیلی میزد و تنش رو میلرزوند. هر چه جلوتر میرفت به درستی مسیرش بیشتر شک میکرد. هیچ اثری از تابلوی راهنما نبود. تنها چیزی که قدمهاش رو متوقف نمیکرد، رد لاستیکهایی بود که هنوز ادامه داشت.
بعد از مدتی راه رفتن مقابل دری فلزی با خزهها و پیچکهای سرخی که به ذهنش هم نمیرسید با خون رشد کردند، رسید. چشمهای تهیونگ با دیدن عمارت روبهروش گرد شد. نمای عمارت شبیه تکه ابر سیاهی بود که خودش رو توی آسمون لاجوردی جا کرده. همه چیز عجیب بنظر میومد و این تردیدش رو بیشتر میکرد. گزینههای زیادی برای انتخاب نداشت. در رو کمی هل داد. دری که بنظر میومد از قبل باز بوده به راحتی باز شد. تهیونگ فکر میکرد انتظار هر چیزی رو داره، حتی خفاشها اما منظورش از هر چیزی یه عمارت مجلل با ارباب خوناشامی که زندگیش رو تغییر میده نبود.
«فکر میکنم باید بادم زمینی صدات بزنم.»
«چرا؟!»
«چون بهش حساسیت دارم.»
᭧ 𝐓𝐚𝐞𝐣𝐢𝐧 | 𝐉𝐢𝐧𝐭𝐚𝐞 | 𝐉𝐢𝐧𝐦𝐢𝐧
᭧ 𝐆𝐞𝐧𝐫𝐞: 𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞 | 𝐑𝐨𝐦𝐚𝐧𝐜𝐞 | 𝐀𝐧𝐠𝐬𝐭 | 𝐒𝐦𝐮𝐭
᭧ 𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫: 𝐈𝐇𝐎𝐌_𝐙
᭧ 𝐁𝐨𝐫𝐧:【2021/9/18】