وقتی اون پنجه های طلایی زیر نور خورشید بدرخشن و اون نیشخند کج روی صورت گربه بشینه،درست زمانیِ که میفهمی کارت تمومه... هیچکس نمیتونه از دست اون روانی فرار کنه پس بهتره تقلا کردن رو کنار بذاری
.
.
.
محتواي +١٨ داره و لطفا اگه دوست نداريد نخونيد..
هیچوقت نمیتونست چشماشو، اون لحظه که بهش سرزنش تلخی میزد از یاد ببره.. چشمای افسونگری که تهدید کننده و وعده دهنده اونو به بازی گرفته بود...
دوگوی سبز جذاب و پر حرارتی، که همه هستی لويى رو تا اونجایی که از فکر بشر عاجزه به سمتش میکشید..
{completed}
-من از همه چیز میترسم، از مردم، از رنگ ها، از دردها، حتی از خودم و هرچیزی که توی گذشته لعنتیم بود!
اما چرا از تُ نمیترسم؟!
از عشق تُ، از رابطه با تُ، من هر ذره از وجود لعنتیو میخوام؛
پس بیا و منو با روحت ارضا کن!
Baby, let me love you
Goodbye.
❌بوک در حال ادیته. لطفا فعلا از خوندنش امتناع کنید تا وقتی که این پیام رو بردارم... ممنون❌
از بین میلیارد ها پایان متفاوت، ما چیزی رو انتخاب کردیم که باعث از بین رفتنمون شد.
پایان برای ما میتونست شیرین باشه، میتونست شاد باشه، میتونست پر از لحظات ناب و دوست داشتنی باشه.....
ولی...
یه تغییر کوچیک و لحظه ای، میتونه باعث بوجود اومدن یه پایان کاملا متفاوت بشه...
و پایان برای ما... همون پایانی شد که احتمالش فقط یک در میلیارد بود...
و تموم پایان های دیگه بی معنی شدن...
شاید اگه من شیطان نبودم.... شاید اگه تو فرشته نبودی...
شاید اگه اون کتاب وجود نداشت....
و هزار شاید دیگه...
همه چیز میتونست متفاوت باشه...
ولی نشد...
و شروعش...
از کجا شروع شد؟ ما درباره ی پایان حرف زدیم، ولی شروع جایی بود که اشتباه کرده بودیم.
شروع ما اشتباه بود. حسی که بوجود اومد و عوضمون کرد، از پایه غلط بود...
شاید من باید یک شیطان میموندم...
و تو یک فرشته....
شاید نباید با سرنوشت میجنگیدیم...
شاید باید رد میشدیم ازش. از حسی که باعث شروع پایانمون شد...
ولی از بین تموم شاید ها، اگر ها و اما ها، من پشیمون نیستم...
داشتن این پایان، برای ما تلخ بود. ولی راه رسیدن بهش، شیرین شد وقتی تو همراهیم کردی.
وقتی برای اولین بار چیزی رو تجربه کردم که هیچوقت نمیتونستم حتی تصور