🤍
Истории 6
Messiah River на REDneonlight
REDneonlight
  • WpView
    Прочтений 63,854
  • WpVote
    Голосов 15,502
  • WpPart
    Частей 51
"هرگاه دو انسان به همجنسگرایی روی بیاورند، هر دوی آن‌ها باید به کام مرگ کشیده‌شوند، برای گناه بزرگی که انجام داده‌اند!" [کتاب مقدس - لاویان - ۲۰:۱۳] شهرک متوسط‌نشین و گمنامی در گانگ‌وون، یک شب عادی از تعطیلات زمستانه با پیدا شدن جسدهایی توی رودخانه‌ی حاشیه‌ی جاده از آرامش همیشگی‌اش خارج شد. اجساد کودکان ناشناسِ شش تا ده ساله، آرام و بدون درد؛ که با نظم و به‌ترتیب در نقاط مختلف رودخانه فرستاده شده‌اند. [CHANBAEK × KAIHUN] [Crime × Angst]
Snickers на mellirora
mellirora
  • WpView
    Прочтений 2,236
  • WpVote
    Голосов 535
  • WpPart
    Частей 7
"پایان‌ یافته" ترکیب چهره‌ش به‌قدری خوب بود که حواسم پرت زخم‌های صورتش نشه‌. احتمالا هرکس دیگه‌ای هم موقع دیدار اول به زیبا بودنش فکر می‌کرد. نه کتک خورده و زخمی بودنش. "-می‌ترسم انقدر محکم نگه‌ت دارم که از بین دست‌هام در بری‌. دیدی می‌گن اگه ماهی رو سفت بگیری، لیز می‌خوره؟ -من ماهی ام؟ -نه، تو خود اقیانوسی." چندشاتی سکای داستان در سال ‌‌‌1987 میلادی شروع میشه. انگست، روزمره، عاشقانه، اسمات.
♱⌖ KEEP ME IN YOUR HEART ⌖♱ [Complete]  на park__skyler
park__skyler
  • WpView
    Прочтений 1,719
  • WpVote
    Голосов 326
  • WpPart
    Частей 3
✞couple⋮⇛┌ᵏᵃⁱʰᵘⁿ┐ ✞genre⋮⇛┌ʳᵒᵐᵃⁿᶜᵉ• ᵃⁿᵍˢᵗ┐ "در سکوت آمدی در سکوت رفتی جهان این همه واژه را برای چه میخواست" کاش فقط یبار میتونستم بهت بگم "چه خبر" ╭───♗───╮ │⌖#skyler⌖ ╰───♗───╯
Retro Space Babe на templuto
templuto
  • WpView
    Прочтений 8,432
  • WpVote
    Голосов 1,798
  • WpPart
    Частей 13
هروئینی که دست و پا درآورده، شیره‌ی درخت افرا و کره روی پنکیک، خدای من، بوی نون زنجبیلی و بلوط برشته. کای مثل تمام این‌ها اعتیادآور بود. پوست تیره‌ش زیر نور کمِ ماه، کمی آبی شده‌بود و دسته موی سرکشش دوباره روی پیشونی‌ش افتاده‌بود. زمزمه کرد "برنامه دارم برای یه مدت قابل پیش‌بینی آزارت بدم، فضایی کوچولو" و دوباره لبخند گرمی تحویلم داد. KAIHUN • CHANBAEK Surfing in the 80s.
+ еще 10
Gone With The Sea на vievhen
vievhen
  • WpView
    Прочтений 79,427
  • WpVote
    Голосов 19,525
  • WpPart
    Частей 21
بابام یه ماهی فروش بود که بوی گند لباسش اجازه نمیداد شب ها تن برهنه مادرم رو در آغوش بکشه،یا بوسه خوش آمد من رو برای بعد از کار داشته باشه. این شد که یه روز وقتی پدرم احساس کرد به اندازه کافی برای «داشتن » بزرگ شدم دستشو رو شونه هام گذاشت و زمزمه کرد "نقاش شو پسرم، و تن برهنه اون کسی که دوسش داری رو ثبت کن ،ماهی فروش ها حق عاشق شدن ندارند" اما من دیدمش،یه جایی میون جسد هزاران ماهی. (چانبک)