۴ تا جوجه دانشجو که تنها دغدغه ی زندگیشون نمره ی دانشگاس و فکر میکنن تمام دنیا دور خودشون میچرخه و تنها چیزی که بهش فک می کنن اینه که کرم بعدیشونو کجا بریزن.
غافل از اینکه یه اتفاق عجیب انتظارشونو میکشه !
یه اتفاق عجیب؟
شایدم یه موجود عجیب!
موجودی که اجازه ورود به این دنیا رو نداره....
کاری که انجام دادن واقعا ارزششو داشت ؟؟
........
نگاهمو به چشمای یخیش دوختم. تیله های بی روح آبیش نه تنها کمکی به کمتر شدن لرز بدنم نمیکرد بلکه حس میکردم مثل سیاه چاله روحمو سمت خودش میکشید.
دستشو اروم بالا اورد و روی فکم گذاشت و از سرمای غیر عادی دستش صورتم مور مور شد. آروم سرمو سمت راست برگردوند.
با دیدن بازتاب خودم توی آینه نفسم برید
آخه...
فقط....
من.....
توی آینه معلوم بودم.
⚠️هنگام خوندن فف نخ و سوزن همرایتان باشد.....خطر پاره شدن(از خنده)
پارت های اولیه در دست تعمیر میباشد🛂
همه چیز با بازی کوچیک احمقانه یه گروه تینیجر اسلیترینی تو شب کریسمس شروع شد، دریکوی جوان با خودش فکر کرد ، مگه بد ترین چیزی که میتونه براش اتفاق بیفته چیه؟
فقط یک بازیه جرعت و حقیقت سادست ..
اما بلوندی فقط داشت به خودش دروغ میگفت
این یک جرعت حقیقت ساده نبود.. بلکه یک جرعت حقیقت جادویی بود..
و شانس هم از بهترین ویژگی های د ریکو نبود..
-درحال ادیت-
"نتونستم جلوش رو بگیرم، اولش مثل یک دانه ی کوچیک توی قلبم نشست و بعد بزرگ شد، با بزرگ شدنش کنترل و پنهان کردنش هم سخت تر شد، بعد مثل یک شاخه ی بزرگ و قوی کل من رو احاطه کرد و من فقط-فقط نتونستم جلوش رو بگیرم."
دریکو دستش که هنوز روی شانه هری بود را به سمت صورتش آورد.چانه او را گرفت و بلند کرد.هری را که نگاهش بر روی زمین بود،وادار کرد تا به او نگاه کند.لبخند کوچکی به هری زد.
"مقاومت نکن.بذار روحت با روحم قاتی شه.بذار فقط تمام وجودم از تو پر بشه،بذار فقط اسم تو روی لبهام جاری بشه. بذار فقط صدای تورو بشنوم،بهم اجازه بده تا با بوی تن تو مست شم،بهم اجازه بده تا چشمان خاکستری ام فقط در چشمان جنگلی تو غرق شه."
هری از حرف های او تعجب کرد،اما نتوانست جلوی درخشش چشمانش را بگیرد.دریکو لب هایش را با زبانش خیس کرد و با صدای ملایمی که هری هرگز قبلاً نشنیده بود به سخنانش ادامه داد:"بذار پوستت رو لمس کنم، بذار گلها روی پوستت شکوفا شن."
_ __ __ _
پروردگارا،به مردی همچو زیبایی بهار عشق ورزیدم.با موهایی که گل بابونه آغشته در آن است.
پروردگارا،آن مرد به مردی همچو زمستانی سفید عشق ورزید.
با موهایی که از نور زیبا و فریبنده ماه میدرخشد.
"Persian Translation"
cr:@malfoyunyesilelmasi
❌لطفا این فیک را بدون اجازه و رضایت بنده جایی منتشر نکنید⛔️
سپاس از درک و فهم و شعور‼️
⚫️فصل اول (تمام شد)
ماه و خورشید..
عشق و نفرت..
...
تاریکی و نور..
....
دنیا با هم در تضاده...
اما خوشگلیش به همینه که باید یه بد باشه تا خوب به چشم بیاد
باید مرگ باشه.. تا زندگی جریان پیدا کنه...
--------
۱۰/مهر/۱۴۰۰
بچه ها سلام
این اولین تجربه ی داستان نویسی من هست
چون عاشق شیپ این دوتام (هری و دراکو)
اولین داستانمو با اینا شروع کردم🙂🤝
زیباترین شیپی که دنیا به خودش دیده♠️
کاور هم کار طراحیش برای خودمه😎عررررر
امیدوارم لذت ببرید😍
راستی من عاشق توصیف کردن هستم
امیدوارم خستتون نکنه و هرچیزی که تو ذهنم هست بتونم بهتون نشون بدم
اگر داستان بلند دوست داری این فیک رو دنبال کنه✌🏻
حتما برام نظر انتقاد پیشنهاد بذارین میخونم و پاسخ میدم
زود زود براتون داستان رو اپ میکنم مثلا روزی چندتا پارت😎
" تو كى هستى؟ "
" هرى پاتر."
جايى كه دراكو بايد با گرايشش كنار بياد، و جاى ترسيدن به كسى كه هست افتخار كنه.
written by: @NoticeMePotter
persian translation.
تو میتونی بهم اخم کنی. بهم بیمحلی کنی. بخاطر ضعیف بودنم مسخرم کنی. میتونی بهم گشنگی بدی. میتونی کاری کنی گریه کنم. کاری کنی که از درد زجه بزنم. تو میتونی خوردم کنی. زیر پات لهم کنی. تو میتونی منو به خاک سیاه بشونی لیام
اما با همهی اینا من بازم عاشقتم :))))
[ C o m p l e t e d ]
"فکر کردی چه خری هستی؟" آلفا فریاد کشید، نگاهش تیره و پرههای بینیش گشاد شده بودند.
نگاه خیره و عصبانی مرد باعث شد نفسهاش بریده بشن. اون مرد قرار بود جفتش باشه.
'فردا قراره من زیر تنش باشم. با اون عضلهها و اون حجم از خشم، قراره داخل من باشه.'
بهترین نیشخندش رو روی لبش نشوند، از همون نوعی که آلفاها از دیدنش متنفر بودند. "فکر میکردم منتظرمی شوهر عزیزم. من جفت آیندهاتم!"
•امگاورس✓
•Persian Translation
•Translated by: @Aidastylinson
•Original Story by: @Outropeace
#1 in Larry
#1 in PersianTranslation
#1 in Styles
#1 in Tomlinson
#1 in LouisAndHarry