•کامل شده•
میگن اگه کسی ارزویی داره حتما بهش میرسه!
تهیونگ مطمئن بود که هردوشون به ارزو ها و رویاهاشون میرسن و از این رو هردوشون ارزوی همدیگه رو براورده کردن...
اما قرار نبود اینطور بشه!
قرار نبود ارزوهاشون جا به جا براورده بشه!
قرار نبود این کلمه ی سه حرفی با رویاهاشون بازی کنه!
توی لیست ارزو هاشون عاشق هم شدن جایی نوشته نشده بود!
_________________________________________
عنوان : Wishes List | لیست ارزو ها🕯
نویسنده: AHURAPAKZAD
ژانر: جنایی | انگست | رمنس
کاپل اصلی: Vmin
توجه!!!!
اتفاقات این داستان تصورات نویسنده بوده و واقعیت ندارند همچنین اشخاص این داستان تنها نقش یک بازیگر را دارند و از نام ان ها برای بهتر سازی تصورات خواننده استفاده میشود!
🥈#2vmin
🥉#3vmin
#4 vmin
#5 vimin
من اون شب به خودم و اون قوی سیاه قول دادم.
قسم خوردم، که فرشتمو به همه ی آرزوهاش برسونم.
و اون روحشو به من بخشید، بالهاشو به من هدیه کرد،
که تا آخر عمر، تا جایی که مرگ مارو از هم جدا کنه، مواظبش باشم. "
∷∷∷∷∷
سر پسر کوچکتر که روی شونه هاش به خوبی جاخوش کرده بود رو آروم بوسید.
ماه طلایی از این فاصله خیلی دست یافتنی به نظر میرسید، انگار اگه میپرید و دستهاشو باز میکرد،
میتونست به چنگش بیاره و میدونست که بعدش با تمام وجود و عشق اونو به پسر کناریش هدیه میکنه، هرچیزی رو میده تا اون خنده بزرگ شیرینشو دوباره و دوباره ببینه.
"امشب ستاره ها خیلی نزدیک مان، بی نهایت درخشان و زیبا، انگار هرکدومشون دارن باهام حرف میزنن، میخوای بدونی دارن چی میگن جیمین؟ "
پسر کوچکتر پوست نرم دست بزرگتر رو لمس کرد و انگشت هاشونو بین هم قفل کرد
"چی میگن تهیونگ؟ "
لبهاشو به گوش پسر چسبوند و زمزمه کرد
"دارن میگن باید براش آماده باشیم، دارن میگن بالاخره نوبت ماهم میرسه"
....
Cover by: Infectedfantasy
Vmin/short story
تهیونگ...... من میخوام شیرین ترین ،خوشمزه ترین و خوشگل ترین کندی های دنیا رو برای اولین بار توی جهان درست کنم .
کندی هایکه هر کس با خوردنشون بفهمه که دستای که سازنده ای این خوشگلای خوشمزه بودن زندگی به همون اندازه شیرین و زیبا کنار مردش داره .
تهیونگ لاله ای گوش کوچولی جیمین رو بوسید و کنار گوشش زمزمه کرد .
دنیا شیرین ترین کندی جهان رو داره جیمین نیازی نیست که تو بسازیش .
جیمین با اخمی که بین ابروهای بانمکش جا خوش کرد به سرعت به سمت تهیونگ برگشت و توجه ای به چونه ای تهیونگ که روی شونه اش بود و با این حرکت صدای بدی از برخورد دندوناش داد و تکیه گاهشو از دست داد نداد.
دماغ کوچیک و نازشو تو هم کشید و صداشو رو کله اش انداخت .
یااااا کیم تهیونگ چطور میتونی اینقد ادم زشتی باشی ؟ واقعاکه چرا همیشه گند میزنی به رویاهای من .
تهیونگ که خنده ش کاملا خشک شده بود و با دست چونه دردناکش رو گرفته بود با ناله لب زد .
خدایی من باورم نمیشه ، اههههههه من یه روز از دست تو به فنا میرم جیمین .
خیر سرم میخواستم با احساس حرف بزنم منظور من از کندی تو بودی پسره ای خنگ .
جیمین با چشمای که درست شبیه به سکه شده بودن با بهت گفت .
واقعا ؟
با تهدید چشم هاشو ریز کرد و لب زد
هییی اقای لنگ دراز دروغ که نمیگی ؟
و در ادامه بدون اجازه دادن ب
نام داستان :عشق ممنوعه💜
ژانر:drama/romantic/angest
کاپل:minv
نویسنده:لیلا🔮
جیمین با شنیدن دوباره اسم ته اشکاش سرازیر شد و روی زانوهاش نشست.
"میگه تهیونگ رفته،
اون گفت ولی من میدونم دروغ گفته
اون جایی نمیره،
ما به هم قول دادیم."