a4w4_fiction
- LECTURAS 13,883
- Votos 2,192
- Partes 24
- باید این رو بدونین شاهزاده، اگر این ازدواج رخ بده شما هرگز عشق من رو نخواهید داشت. من هیچ وقت عاشق شما نمیشم.
امگا لبخند کمرنگ و تلخی زد اما در قیافهاش آرامشی خاص نمایان بود.
-متوجهم.
- و شما اجازهی ورود به اتاق خواب من رو نخواهید داشت. من به شما توی هیت کمک نمیکنم و شما به من توی رات کمکی نمیکنین. گرچه من میتونم وقتم رو با امگاهای دیگه بگذرونم. اما شما نمیتونید با کس دیگری ارتباط داشته باشین.
سر تکون داد: متوجهم.
نیشخندی واضح روی لب های پادشاه شکل گرفت و آتیش درون چشم هاش شعله ورتر شد.
- و این به این معنیه که شما هرگز فرزندی نخواهید داشت.
- متوجهم سرورم.
چشای آروم و لحن خونسرد امگا اون رو عصبانی میکرد. مطمئن بود امگایی پیدا نمیشه که این شرایط رو به همین سادگی قبول کنه.
- متوجهی داری با خودت چیکار میکنی امگای جوان؟
وگاس لحن رسمی رو کنار گذاشت و با سری کج به امگایی که داشت با دستای خودش آیندش رو خراب میکرد چشم دوخت.
- متوجهی داری چه معاملهای با زندگیت میکنی؟ تو هرگز طعم عشق و زندگی معمولی رو نخواهی چشید. تا روزی که بمیری تنها خواهی موند.
قیافهی امگا تغیی