[Complete]
لویی زیبایی رو، ترکیب رنگها و جنسهای مختلفی که حس ظرافت رو درون آدمها بهوجود میارن، میشناسه.
اون درحالی که داره توی دانشگاه فشن میخونه، هر روز این ترکیب رو میبینه.
برش لباسها، رنگ پارچهها، پیچیدگی طرحها، همهٔ اینها کنار هم قرار میگیرن تا یهچیز زیبا رو بسازن.
ولی وقتی که یه دانشجوی علوم با پاهای بلند و لبخندی که چال گونههاش رو به نمایش میزاره قبول میکنه که مدل لویی بشه، لویی میفهمه که تازه زیبایی رو پیدا کرده.
هری فکر میکنه لویی فقط به کسی نیاز داره که بهش ثابت کنه چقدر زیباست.
°Persian Translation°
•| Completed |•
[Persian Translation]
نایل و هری بهترین دوستای همدیگه هستن و هری یک ساله که روی برادر ناتنی نایل، یعنی لویی، کراش داره
و در طرف دیگه لویی از هری خوشش میاد اما اون از کام اوت کردن و حرف های مردم می ترسه.
اما آیا لویی میتونه با ترسش مقابله کنه؟
Writer: @mychemicooll
مهم نیست چه اتفاقی برات میوفته
حتی اگه سخت بود
حتی اگه هرچی تلاش کردی کافی نبود
حتی اگه به عمق تاریکی رسیدی
نذار بکشتت
نذار قلبتو بشکنه 💙💚
___________________________
Hey guys
خب من دارم این فن فیک رو در حالی شروع میکنم که اکانت شخصی خودمو توی واتپد ساختم و نه تنها بلد نیستم درست باهاش کار کنم بلکه هیچیم فالوور ندارم😐
ینی در فلک زده ترین و شخمی ترین حالت ممکن
اماااا
در نهایت تصمیم گرفتم اولین فن فیکم رو پابلیش کنم چون خیلی دوسش دارم و فک میکنم واقعا داستان قشنگیه (امیدوارم شما هم اینجوری فک کنین)
و اینکه من این فن فیک رو همین الانشم تا نصفه نوشتم و فقط آپ کردنش مونده و آدمی هم نیستم که اهل نصفه ول کردن فن فیک باشم چون به نظرم این کار توهین بزرگی به مخاطبه
و یه سری اطلاعات کلی درباره فن فیک بهتون میدم تا بفهمین با سلیقتون جوره یا نه💚💙
هری تاپه
اسماتم داره ( اخطار بهتون میدم نگران نباشین)
داستان از زاویه دید هری ولی به صورت سوم شخص نوشته شده تا بیشتر به ابعاد مختلف داستان تسلط داشته باشم
و اینکه اون اوایل داستان یکم طول میکشه تا به مومنتای مورد علاقتون برسه ولی وقتی برسه قول میدم خوب برسه😁😂
همین دیگه خیلی حرف زدم
امیدوارم حمایتاتونو ببینم 😍😍😍
و عشق،
بی هیچ ریشه ای،
می روید در قلبِ تو...
بی هیچ نجوایی،
فریاد میکشد و حل میشود میانِ سرخیِ رگ هایت...
___
اواخر قرن هجده میلادی.
سلطنت...دیدار...مرگ...سرنوشت...
و جرقه ی عشقی نافرجام.
بهار97
گاهی اوقات بعضی ها فقط متولد میشن تا میزبان تاریکی محض باشن...
میزبان شیطان...
زندگی...
اون به هیچ وجه چیزی که توی قصهی پری ها تعریف میشه نیست...
زندگی واقعی اینجاست...
بین هرم سرد نفس هاش...
بین این بازوهایه امن و بی احساس...
بین این لب هایه سردو شیطانی...
بین تاریکی ای که خنجر انعکاسش با بیرحمی در قلب همه فرو میره و همه رو در خودش حل میکنه...
و حالا من دارمش...
تاریکی دوست داشتنی خودمو...
_qazal
Larry stylinson
L.p
خدای زیبایی . این اسمیه که دوستای نُوا و بقیه ی رفقاش تو مدرسه صداش میزنن . اون پولدار و عالیه . و این اولین چیزیه که مردم ازش میدونن . فقط ۱۸ سالشه و دانشجوی ارشده . وقتی مادرش ترکش کرد و پدرش به کلی تغییر کرد ، رفتاراش سرد و بی احساس شد . عصبی و خشن بود. وقتی پدرش عشق جدیدی رو پیدا میکنه ، و تصمیم میگیره اجازه بده زن جدیدش تو خونش با اونا زندگی کنه . چیزی که نُوا فکرشو نمیکرد این بود که اون قرار بود یه برادر داشته باشه .
لب درخشان . این چیزی بود که دوستای گلاوس کایسر صداش میزدن . فقط ۱۶ سالشه و دانشجوی سال سومه . و خیلی معروفه . وقتی مادرش تصمیم گرفت با عشق جدیدش ازدواج کنه و باهاشون زندگی کنه ، خشم رو حس میکرد . نمیخواست دوستاشواز دست بده ، مخصوصا شهرتش رو . اما اون عاشق مادرشه پس حاضره هر کاری براش بکنه .
زمانی که اون دوتا همو ملاقات میکنن ، همه چیز بهم میریزه .
(این داستان توسط Yasi Stylinson ترجمه میشود .....
امیدوارم لذت ببرید)
(Completed)
داستان لرريه و زيام هم داره
هری- لویی بهم نگاه کن
لویی نمیخواست تو چشمای مرد روبروش نگاه کنه و تقره ميرفت..
- گفتم نگام کن.
لویی با اکراه سرشو بالا اورد و تو چشمای سبز مرد مقابلش زل زد چشماش پر التماس بود.
- لو نمیتونی انکارو با من بکنی. نه وقتی که انقد میخوامت.یکم بیشتر راجبش فک کن. اشتباه میکنی...
- من تصمیمو گرفتم. متاسفم
پسر سعی کرد خودشو از مرد جدا کنه.
- یعنی نمیخوای هیچ شانسی بهم بدی؟ این حرف اخرته؟
- اره هری... چرا نمیفهمی...
هری بادیدن قیافه بی احسا س لویی چیزی تو وجودش شکست ، اون پسر نميتونست انقد بي احساس باشه، اين لويي نبود كه ميشناخت...