•|اتمام یافته|• مین یونگی بزرگترین اشتباهش رو وقتی انجام داد که از زندان روانی کیسان فرار کرد! البته فرارش مشکلی نداشت اگر اون دختر روان پریش رو هم آزاد نمیکرد. دختری به نام سانی که عاشق مردی ۱۲ سال از خودش بزرگتر شده بود و برای به دست آورد ناجی عزیزش، مین یونگی، نقشهی غیرمنصفانهای کشید...
◾️نام: دو دنیا [ فصل اول: بِلامور _ فصل دوم: نیران]
◾️ژانر: عاشقانه، مافیایی، تاریخی، فانتزی
◾️کاراکتر اصلی: مین یونگی
به قلم ایوا🍃
Last decision : تصمیم آخر
ژانر : عاشقانه - درام -انگست -جنایی -اسمات - معمایی
خلاصهای از فیکشن:
درد؟ کینه؟ انتقام ؟ تو نمیتونی همه رو با هم درک کنی و باهاشون بزرگ بشی چون یه بچه ی پنج ساله نیستی که پدر و مادرش رو جلوی چشماش به قتل رسوندن
---
چی میشه اگه انتخاب های زیادی نداشته باشی؟ چی میشه اگه آدم های اطرافت متفاوت با چیزی باشن که انتظار داری؟!
ازدواج یا مرگ؟ میتونی حسش کنی ؟
✅بخش هایی از فیک ✅
بسته شدن چشمای اون زن فرتوت تنها ذره ی روشن وجودشو خاموش کرد و این آغاز تاریکی جونگ کوک و امپراتوری خونینش بود
---
مرد مسن دستشو روی شونه ی جونگ کوک گذاشت :" دوباره که قرار نیست سرکشی کنی؟ به اندازه کافی برای تهیونگ اینکار رو کردی
---
یکی از اونا از روی صندلیش بلند شد :" اینکه یه زن مسئولیت کامل باند رو به عهده بگیره اشتباهه..بیوه ی جئون باید زیر دست ما باشه نه توی مقام مشابهی با ما قرار بگیره
---
+ن..نیازی نیست گدایی عشقی رو بکنی که داریش
برخلاف انتظارش جونگ کوک فقط پوزخندی زد و پشت میز کارش نشست
-مطمئنی که دارمش؟ یا فقط دارم خودمو احمق فرض میکنم که مثلا دارمش
---
+حقیقت رو بهم بگو.. تو نمیتونی انسان باشی چون خود شیطانی
-اشتباه نکن... من... جئون جونگ کوکم
1 #JungKook ❤
• Name: Choice
• Couple: VKook
• Writer: Raven
• Summary:
راه ها جدا و مقصد یکی بود...
تو چشمهای تکتک آدمهای این خراب شده می دیدم که چندان از اینجا بودنشون ناراضی نیستن. از بین اون همه آدم من سراغ کسی رفتم که ته تحملش خاطرات یک روز بود.
همه دلشون می خواد سرگرم بشن نه؟
یکی با قرقره سرش گرم می شه یکی با چرخ و فلک. من توی بازی خودم گیر کرده بودم بدون اینکه بدونم فقط مهره ی یکی دیگهم.
این تیمارستان از اولش هم برای تیمارستان بودن زیادی فریبنده به نظر می رسید و من همیشه می دونستم خودم سرنوشتم رو بهش گره زدهم، درست ه مون لحظه ای که چشمهام رو بستم و از یکنواخت بودن زندگیم شکایت کردم.