Zombie ; Noren , DoTae
[ Romance, Time Travel, Angst , School Life ]
❞ خیلی وقته به خودم توی آینه نگاه نکردم ! میترسم نگاه کنم و با یه زامبی رو به رو شم ❝
میگن آدما شبیه ماهن،یه قسمت تاریک دارن که به هیچ کس نشونش نمیدن..شاید درست باشه اما راجب تو اینطور نبود
چون من تو زمین عاشقی برای تو قدم زدم برای پیدا کردن تو،اما تو نوری نشونم ندادی تا من پیدات کنم برای همین..
باز هم بغض راه گلویش را بست،عشق آن مرد مهربان داشت تمام وجودش را میخورد تا عاشقی کند!تا فریاد بزند مجنون و دیوانه ی او شده..اما لعنت به ترس از دست دادنش که از نداشتنش هم ترسناک تر و محال تر بود!
میدونی حتی خورشید هم پرتو های گرمش رو به تو میتابید چون دوست داشت روی صورت تو بدرخشه
چون تو در مکانی زاده شدی، نزدیک به سحرگاه جایی بین زمین و هوا،بین نسیم خنک پاییز،پرواز شکوفه های بهاری،سفید پوش شدن خاک و لحظه ی گذشتن ماه و خورشید از کنار یکدیگر!
و حالا کنار من رو پتو نازک و چهارخونه ای که رو زمین پهن میکنیم دراز کشیدی و من ستایشت میکنم!..
#Completed