لویی داره اخرین سال از کالج رو میگذرونه و قصد داره امسال رو به بهترین شکل ممکن تموم کنه.
ولی اون علاوه بر یه جفت کفش ورزشیش، ذهن پر از تیکه و طعنه ش و دوست صمیمی دلقکش، یه خانواده پیچیده، یه آینده نا معلوم و از همه بدتر یه دشمن فنا ناپذیر داره که زندگیش و جهنم کردن. البته اینکه یه جایی تبدیل به دشمن های 'با م نفعت' بشن، توی برنامه ش نبود.
یا
جایی که لویی و هری به هیچ وجه دوست همدیگه نیستن، و فوتبال همه زندگی شونه.
[ this is not my story. all the rights to -isthatyoularry- on ao3 ]
Warnings :
- smut
[Complete]
لویی تاملینسون یک مولتی میلیاردرِ،اون فقط 30 سالشه ولی یک بیزینس من پولدار و موفق با گذشته ای تاریکه،که فکر میکنه عشق برای افراد ضعیفه. همچنین لویی یه سادیستِ،اون دوست داره در حین داشتن رابطه درد رو تحمیل کنه و از هیچ کلمه امنی استفاده نمیکنه
هری استایلز یک دانشجو 19 سالست که سخت تلاش میکنه از دانشگاه فارغ التحصیل بشه.اون دوست داره که نویسنده و یک عکاس حرفه ای بشه ،هری پسری شاد و خوش شانسیه که توی گارلند، یکی از گی کلاب های لندن توی منطقه سوهو کار می کنه.
اتفاقا گارلند متعلق به بخشی از ثروت لویی تاملینسونه!
Start: 8June 2020
Author : littlespoonstyles94
لویی توی یه رستوران کوچیک به اسم جیجی تو دانکستر کار میکنه. هری هم معلم جدید کلاس دومه. ملاقاتشون زندگیه لویی رو زیر و رو میکنه اما اون عاشقه هر قسمت از این تغییره
+هری تاپه اسمات هم زیاد داره و اینکه حاملگی مرد و اینا هم داره اگه بدتون میاد نخونید
از بدو تولد متعلق به او و اژدها هایش بود.
شهرش سوخت و ویران شد و خودش اسیر شد و به هرزگی گرفته شد.
به چشمانش نگاه کرد و دلباخت، نگاهش از پا می انداختش، با نوازشش مست می شد و نفس می کشید لبخندش را.
خودش را به او سپرد تا مراقبت کند از تن آسیب پذیرش.
دل باخت و عاشق شد چرا که او پادشاه اژدهایش بود.
.
( کمی بر گرفته از سریال Game of thrones )
.
ژانر: تاریخی _ تخیلی _ عاشقانه ( آمپرگ)
𝐌𝐘 𝐃𝐑𝐀𝐆𝐎𝐍 𝐊𝐈𝐍𝐆 (𝖫𝖺𝗋𝗋𝗒)
𝗐𝖾𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋 𝖡𝗒: 𝐇𝐚𝐫𝐫𝐢𝐞𝐭
داستان لرييه و زيام هم داره
هری- قرار نیست فرار کنم...
محمد از تک خنده مرد روبروش جا خورد ولی اسلحه ای که بطرفش نشونه رفته بود اجازه هیچ کاری رو نمیداد..
هری زیرچشمی پسر بچه ای که رو تخت نشسته بود و چشمای درشتشو بهشون دوخته بود رو نگاه کرد..
هری- لویی چشماتو ببند..
محمد- میخوای چه غلطی بکنی؟ باتوم حرومزاده؟
بسته شدن چشماش با شلیک گلوله همزمان شد..
هری- جونتو..
ملافه رو از رو تخت چنگ زد و رو مرد انداخت و سمت تخت برگشت و بچه رو بغل کرد..
هری- متاسفم.. متاسفم نباید میذاشتم اینطوری بشه..
بچه دستاشو از رو صورتش برداشت و از صداش اونو شناخت... دستاشو دورش حلقه کرد و به هق هق افتاد..
لویی- تو اومدی... تو اومدی.. ترسیدم هیچوقت نیای...ترسیدم ولم کنی..
هری- هیچوقت ولت نمیکنم...
اعتبار و آبروی یه تاملینسون از همه چی مهم تره....!!!
و هرکی بخواد با اعتبار و آبروی من بازی کنه...براش بد تموم میشه و باید تاوان پس بده....مثلا شاید این تاوان عاشق شدن من نسبت به اون فرد باشه:-)
[Relationship:Smut]
[Cuople: larry(louis & harry)]
[Writer: #littledragon 🐉🎈]
[Translater: not translating]
Larry+a little bit of ziam 👬
Strong language ⛔
Drug using🚫
Smut🔞
#1 in, onedirection
لویی از زندگی بیزاره و هری عاشق زندگیه....
یا، داستان نویسنده ای که شیفته یه استریپر میشه
و استریپری که عاشق یه نویسنده میشه.