Ziam
Good story 🙂💛❤
زود قضاوت نکنید داستانو چون ماجرا داره!
یه زندگی آروم از زیام که خب مشکلاتی هم سد راهشون میشه و اونجاست که باید برای موندن و جنگیدن یا جا زدن تصمیم بگیرن!
_عاشقم نشو
_اگه شدم
_نباید بشی
_اگه شدم
_فراموشم کن
_اگه نتونستم
_باید بتونی
_اگه نتونستم!
_باید باهاش زندگیکنی
_اگه نتونستم
_میتونی
_وقتی بهت نگاه میکنم توی چشمای قهوهایت یه دنیای دیگه وجود داره که من دارم توش زندگی میکنم. پس ازم نخواه که عاشقت نشم. چون من تو چشمای تو دارم زندگی میکنم ...
****
سال ۴۰۰۰ میلادی
شاید فکر کنید علم پیشرفت کرده
شاید فک کنید همه دیگه دارن توماه زندگی میکنن
شاید فکر کنین انسان ها از بین رفتن
یا شاید حتی دایناسورها برگشتن
اگه بخوام سال ۴۰۰۰ رو تعریف کنم بهترین تعریف براش اینه
قرنتینه
تو میتونی بهم اخم کنی. بهم بیمحلی کنی. بخاطر ضعیف بودنم مسخرم کنی. میتونی بهم گشنگی بدی. میتونی کاری کنی گریه کنم. کاری کنی که از درد زجه بزنم. تو میتونی خوردم کنی. زیر پات لهم کنی. تو میتونی منو به خاک سیاه بشونی لیام
اما با همهی اینا من بازم عاشقتم :))))
لوییس تاملینسون.نمره الف رشته ی باستان شناسی ،پسرکوچولو و ریزه ای که تو سری خور بودنش بین المللی شده!
پروژه ی بزرگی که قرار بود کل دپارتمان تاریخ باستان شناسی رو تکون بده و لویی تمام انرژیشو روش گذاشته بود ولی با یه کل کل ساده با استاد کلاس تمام زحمتش رو به باد میده و مجبور میشه تو یه پروژه ی جدید باورشو ثابت کنه...
"موجودات ماورالطبیعه وجود خارجی ندارن!"
یعنی...بیخیال!گرگینه؟خون آشام؟پری دندون؟هنوزم کسی به اینجور چرندیات باور داشت؟
************************
هری استایلز.قد بلند ،قوی و مقتدر و تو یه کلمه "کامل!" گرگینه ای که همه ازش حساب میبردن و حتی جرات نداشتن مستقیم به چشمهاش نگاه کنن و مشکل اصلی کجا بود؟
اون یه بتای لعنتی بود و برای پیروزی تو جنگی که زیاد باهاش فاصله نداشتن نیاز به یه آلفا داشت،یه آلفای قوی و برای پیدا کردن اون آلفا مجبور بود به حرف یه پیشگوی کثیف اعتماد کنه و بعد چند سال فقط دوتا گزینه براش باقی مونده بود!
زین مالیک،از لحاظ بدنی قوی،مقتدر،با یه هاله ی بزرگ و قوی که تمام اطرافیانش رو مجبور میکرد تا ازش حساب ببرن و تو یه جمله "اون میتونه یه آلفای خفن باشه!" و دومین گزینه...لوییس تاملینسون؟
فکر نکنم!
چهار ساله همه ازش متنفرن...
پدر...
مادر...
برادر...
حتی همه ی فامیل با نگاه های پر از نفرت دلش رو به درد میارن...
فقط و فقط به جرم بی گناهی...
بی گناهی که تو دادگاه همه گناهکاره...
تا اینکه بالاخره بعد از چهار سال غریبه ای رو میبینه که از هر آشنایی براش آشنا تره...
یا شاید هم آشنایی که از هر غریبه ای براش غریبه تره...
خودش هم نمیدونه...
ولی این میشه نقطه ی آغاز دوباره ای برای داستان زندگی اون...
{completed}
-من از همه چیز میترسم، از مردم، از رنگ ها، از دردها، حتی از خودم و هرچیزی که توی گذشته لعنتیم بود!
اما چرا از تُ نمیترسم؟!
از عشق تُ، از رابطه با تُ، من هر ذره از وجود لعنتیو میخوام؛
پس بیا و منو با روحت ارضا کن!
Baby, let me love you
Goodbye.