ATEEZ♡
19 stories
Le Tasian  by caulfields_stories
caulfields_stories
  • WpView
    Reads 3,452
  • WpVote
    Votes 647
  • WpPart
    Parts 15
ولی قبل از اینکه بری... بگو حرفی هست که بگم تا مانع رفتنت بشه؟ کاری هست که بتونم انجام بدم تا من رو ببخشی؟ بهم بگو... من حتی حاضرم التماست کنم. حاضرم تمام عمرم رو بدم تا زمان رو به عقب برگردونم. هر کاری میکنم تا برگردم به زمانی که از ته دل می‌خندیدی. خیلی دیر نشده مگه نه؟ اما قبل از اینکه بری... بگو چطور میتونم اشکات رو پاک کنم؟
PLAY with me by deobipop
deobipop
  • WpView
    Reads 7,272
  • WpVote
    Votes 946
  • WpPart
    Parts 7
"چرا زودتر تمومش نکردی وقتی فهمیدی واقعا عاشقش شدی؟" Couple:woosan
BORED'woosan,per by miintyooniie
miintyooniie
  • WpView
    Reads 2,879
  • WpVote
    Votes 749
  • WpPart
    Parts 14
"I'm home alone, you're God knows where I hope you don't think that shit's fair " Bored by Billie Eilish - نویسنده اصلی داستان flxws- و من فقط ترجمش کردم. The Original Story Credit: @-flxws
Darker Me🧤💛 by zhinaa98723
zhinaa98723
  • WpView
    Reads 649
  • WpVote
    Votes 127
  • WpPart
    Parts 4
سان: رد دستای ظریف وویانگ مثل یک خودکشی ناموفق روی بدن من نقش بسته بود. ~~~~ های🧤🌻🐹این داستان دارای محتوای خود....کشی،اسمات،تجاوز،مثلث عشقی و هزاران هزار اتفاق بد دیگه است......پس:⛔دوستان با روحیات ضعیف و حساس اینو نخوانید⛔همین دیگه اومدم اول داستان بگم همه بدونن started writing:1400.01.29 finished:.......
جرعت ، حماقت و تلاش نکن!!  by Park_dayji_munsoo00
Park_dayji_munsoo00
  • WpView
    Reads 8,525
  • WpVote
    Votes 1,129
  • WpPart
    Parts 14
ژانر : خشن، مافیا، امپرگ، امگاورس،⚠️ماجراجویی.زیااااد⚠️، کمی اسمات، لیتل.⚠️وویونگ لیتله⚠️ کاپل : ووسان، ✨سکرت✨ (*خلاصه داستان : سان ی الفای خون خالصه ک عاشقه مادرشه! ولی ی روز با چشمای خودش مرگ مادرشو توسط پدرش میبینه!! حالا سان خشن.ترین بی اعصاب.ترین زورگوترین و خُشکترین الفای خون خالصه جهانه!! هیچکس.. حتی دوستاش لبخندشو ندیدن!!!... فقط پوزخند!!.... اونا فقط از سان پوزخندای ترسناک و پوزخندای بی اعصاب دیدن! و حالا همه منتظرن تا جفت سان پیداش شه و همه چیز و تغییر بده... حالا چی میشه ک... 2 هفته بعد از پیدا شدن جفت سان... اتفاقاتی بیوفته؟!D: *) (*پدر سان نمرده!! زندس و قصد داره سان و بکشه پایین! ولی نمیدونه سان چ نقشه‌هایی براش داره!😈*) (⚠️توجه کنین ک داستان اسمات کمی داره و اگرم من بخوام اسمات بنویسم +21 سال مینویسمش😁😆⚠️) نویسنده : پارک دایجی لوبین🔮✨
Panacea | Woosan fanfiction by Shin_bloom
Shin_bloom
  • WpView
    Reads 3,902
  • WpVote
    Votes 1,013
  • WpPart
    Parts 22
"تو... توام یه خاکستری ای!" "آره... ولی من یه خاکستریم که میخواد خاکستری لعنتی تو باشه!" ~خلاصه: وویونگ یه پالت رنگه... کسیه که توی رنگ ها و حس ها قوطه‌وره. سان خاکستریه و درکی از احساسات نداره. وقتی یکیشون ناخواسته مکنده رنگ های دیگری شده و تنها هاله ای از طیف های خاکستری به جا میذاره و دیگری با کمال میل می‌بازه. و این دقیقترین برداشت از یک عشق سمیه. ~کاپل ووسان ~رمنس، درام، انگست، روزمره، روانشناختی، هپی اند •اتمام یافته
𝐒𝐰𝐞𝐞𝐭 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕𝒎𝒂𝒓𝒆̼  by SweetaLixie
SweetaLixie
  • WpView
    Reads 1,019
  • WpVote
    Votes 156
  • WpPart
    Parts 8
کابوس شیرین~ درون آتش، یا انجامش میدم، یا میمیرم~ ژانرهای ↵ جنایی، معمایی، اکشن، عاشقانه✦ کاپل‌های ↵ چانگلیکس، ووسان، مینسونگ✦
I Turned Into A Girl! (Woosan) by SanShineAfterRain
SanShineAfterRain
  • WpView
    Reads 17,605
  • WpVote
    Votes 3,346
  • WpPart
    Parts 27
"این چه جهنمیه؟!!..من..بدنم.." محض رضای خدا!!اون هیچ‌کاری نکرده بود که باعث بشه بدنش همچین رشدی کنه!! اون چهره ای دخترونه داشت.. سان طی یه شب به یه دختر تبدیل شده بود و این مسئله داشت دیوونش میکرد! Ateez - Woosan
🚬Lovely bet💶 by san_thats_me
san_thats_me
  • WpView
    Reads 10,476
  • WpVote
    Votes 1,449
  • WpPart
    Parts 12
[تمام شده✅] جونگ وویونگ ماهرترین غمارباز گی بار معروف سئول یه شب سر نگهداری از پسر مریضی که پدرش اونو به بار فروخته شرط میبنده و...درکمال تعجب میبازه... سلامممم سان هستم😄👋🏻 با یه مینی فیک ووسان اومدم امااااا... اینسری وویوتگ تاپه🤩 این اون فیک جدیدی که قولشو داده بودم نیست این درخواستیه💋💜 ☔کاپل:ووسان(وویونگ تاپ)☂️ ژانر:اسمات😏_رومنس😍 دوستون دارم😘❤
-Void Voices- by tris146
tris146
  • WpView
    Reads 133
  • WpVote
    Votes 19
  • WpPart
    Parts 1
زندگی صحنه‌ای از اومدن و رفتن هاست. آدما هر روز میمیرن، من و توئم روزی میمیریم. این مردن نیست ک مهمه؛ چجوری رفتن آدماست که مهمه. گاهی میمیری و هنوز هستی، و گاهی هستیو مردی. و روزی میمیری که میفهمی متکی به یه مشت خاکستری! اون روزه ک میفهمی جز خودت کسیو نداری. روزی ک به دردات فکر کردی و گریه نکردی. اون روزه ک میفهمی التیام یافتی. اون روز تو بزرگ نشدی،وارد دنیای بزرگی شدی که توش گمی. دنیای پر از تنهایی... تکیه نکن! به انسان های دیوارنما تکیه نکن. انها به ظاهر قوی اند اما از درون پوچ و خالیند. درست درون یک مرد زندگی میکنند ولی با احساسات زنی ظریف تر از گل زندانی اند. همه انسان ها زخم خورده اند. شاید بتوانی زخم های روی آن دیوار را با تابلو های زیبا بپوشانی؛ اما برخی اوقات هر چهقدرم هم که تلاش کنی باطنش تغییر نمیکند. اینجا جایی نیست برای تکیه کردن. اینجا باید جنگید برای زندگی کردن باید کشت برای زنده ماندن... Writer: Tris & Haru