باهاشون زندگی می‌کنم.
10 stories
Flowers. | Taekook by feelingsareblue
feelingsareblue
  • WpView
    Reads 168
  • WpVote
    Votes 28
  • WpPart
    Parts 7
تویِ داستانی که تهیونگ با دیدنِ هر خندهٔ قلب ذوب کنندهٔ جونگکوک، به طرفِ نزدیک‌ترین گلفروشی میدوئه و یه شاخه گل میخره. "اون میخندید و من به گلفروشی میدویدم تا صدایِ خنده‌هاش رو با یه گل حفظ کنم." [ ژانر: عاشقانه، درام، تراژدی و مینیمالیستی ]
𝐑𝐮𝐭𝐡𝐥𝐞𝐬𝐬 𝐂𝐫𝐞𝐚𝐭𝐮𝐫𝐞 {𝐕𝐤} by Teahkook_writer
Teahkook_writer
  • WpView
    Reads 8,999
  • WpVote
    Votes 1,958
  • WpPart
    Parts 14
نامزدم پنج سال پیش ناپديد شد و منو با یه کت و شلوار سفید و زخم هایی که به روح امگام زد ، تنها گذاشت . همه چیز برام تو هاله ای از افسردگی و درد سپری میشد تا لحظه ای که ..... Couple :: Vkook Jenre :: omegaverse, mafia, romance, smut, mystery
5 years by neiserli
neiserli
  • WpView
    Reads 860
  • WpVote
    Votes 81
  • WpPart
    Parts 11
جونگ کوک جئون وکیلی جاه‌طلب که یک شب، آینده پنج سال بعدش رو در خوابی بسیار واقعی می‌بینه اما کنار مردی که نامزدش نیست. وقتی سال‌ها بعد همون صحنه واقعاً اتفاق می‌افته، اون مجبور میشه درباره عشق، وفاداری به دوست و سرنوشت، باورهاش رو از نو تعریف کنه. *** امگاورس، عاشقانه، اجتماعی اثر اقتباسی
Similar by neiserli
neiserli
  • WpView
    Reads 2,393
  • WpVote
    Votes 276
  • WpPart
    Parts 19
یک زوج جوان و در آستانه‌ ازدواج‌. آیا جونگ کوک و تهیونگ با آشکار شدن تفاوت های شخصیتی و خانوادگی همدیگه در دوران نامزدی کنار میان؟ یا تمام تلاششون رو در دل زده کردن طرف مقابل انجام میدن فقط برای اینکه مقصر پایان رابطه نباشن؟ ----- برشی از داستان: تو زمان کوتاهی که طول کشید تا ماشین یونگی توی مسیر روبه‌رو ناپدید بشه، من، جونگ کوک جئون بودم نه یک رز. با لحن متهم‌کننده‌ای میگه: نمی‌خواستی بیام مهمونی، مگه نه؟ ـ لوس نشو، معلومه که می‌خوام بیای. بعدم لبخند بزرگی تحویلش می‌دم که متقاعد بشه. البته برای واقعی بودن باید بذارم این لبخند به چشمام برسه. هر بار که این کارو می‌کنم، دوست دارم روی صورتش بالا بیارم؛ از شهر موریس خارج بشم و دیگه هیچ‌وقت نبینمش.
Phantom|Ziam|..COMPLETED.. by PurPlescorPioo
PurPlescorPioo
  • WpView
    Reads 58,742
  • WpVote
    Votes 12,824
  • WpPart
    Parts 44
°•°یه جایی دور از این خونه،این شهر،این آدم ها،دنیای دیگه‌ای وجود داره.دنیایی که شب،روز رو ملاقات میکنه و خورشید،دلباخته‌ی ماه میشه°•° Cover by: @deborah_me
Heartbreak Warfare by thedaydreamer270
thedaydreamer270
  • WpView
    Reads 7,926,644
  • WpVote
    Votes 272,401
  • WpPart
    Parts 64
"You know what I think?" Harry leaned across the table. "I think you're afraid. You don't take risks like us Gryffindors." He scoffed. "Please, you Gryffindors are all wand-waving and no spell." Harry grinned, settling back into his seat. "Not me. I always follow through." "Prove it." Harry stood up and walked around the table. He leaned over Draco, one hand no his chair and the other on the table. Their faces were a mere inch apart, so close that Draco could see flecks of brown in his emerald eyes. "I don't see any follow-through," Draco taunted. And then Harry kissed him. Harry's hands fell to his shoulders so quickly that Draco teetered on his seat. Draco reached up and grabbed Harry's shirt in an attempt to catch his balance which resulted in the two boys falling to the ground with Harry on top. Harry's cheeks were red with embarrassment as he tried to get up. All he managed to do was knee Draco in the leg. Draco put his hands on Harry's hips. "Stop. Let me." In one fluid motion, Draco flipped them around so he was kneeling above Harry. "And for future reference," Draco smirked, bringing his lips down to brush against his. "I'm always on top."