به محض ورود به سالن عمارت بوی عطر های گرون قیمت و سیگار کوهیبا دماغمو زد
نور های زرد و نارنجی سر تا سر سالن قصر مانند رو پوشونده بود. دقیقا حس و حال فیلم های کلاسیک دهه شصت رو داشت.
آدمهایی که تو عقده خفه میشدن و زنایی که با آرایش اقرار آمیز و مردایی که لاف پولداریشونو میزدن تا پست بودنشونو بپوشونن
از همین دور هم مشخص بود تنها چیزی که راجبش حرف میزنن برند لباس و عطر و سیگارشونه و تا قدرت خانواده هاشون به رخ هم بکشن.
به ویکتوریا نگاه کردم، اونم قیافش چنگی به دل نمیزد مشخص بود که اونم با من هم عقیدس.
از توی بیسیم داخل گوشم صدای توماس رو شنیدم که توضیح داد داره سعی میکنه وارد سیستم امنیتی ساختمون بشه تا بتونه دوربین ها و بقیه سیستم هارو از کار بندازه.......
چرا با من این کارو کردی؟...چرااا؟
د لعنتی بگو واسه چی منو عاشق خودت کردی و بد این بلا رو سرم آوردی؟
خفه شووووو استفن...منم عاشقت شدم ولی اون خانواده لعنتیت همه کسمو ازم گرفتن...
میدونی من کیم؟....میدونی کسی که بهش دلبستی کیه؟...من همونیم که اون شب فقط زنده موند...من همونیم که از اون عملیات زنده در رفت...
تو منو نابود کردی نه من تو رو اینو همیشه یادت باشه....
یه شب زمستونی در تاریک ترین اعماق شهر دختری متولد میشود با جادویی سیاه دختری که از تمام جادوگران دنیا قوی تر خواهد بود... ایا او دنیا را به نابودی و تیرگی میکشاند یا صلح و دوستی؟
End●~●