[COMPLETED]
«پس باید بکشمش.»
«همین طوره، ماشین کشتار زیبای من!»
≈دشمن ملت≈
〽شیپ: لری/ لویی تاپ
〽وضعیت آپ: در حال آپ
〽ژانر: جاسوسی، هیجان انگیز، اکشن
(اقتباسی آزاد از فیلم Anna)
خلاصه: ترسناکه که یه مدل همون قدر که میتونه زیبا باشه، میتونه یه آدمکش حرفهای هم باشه. به نظرتون کسی که از تمام پتانسیلش استفاده میکنه چطور آدمیه؟
harry and louis are teachers inside of a high school, and sometimes they act more like teens than their own students do. their constant pranks on one another and non stop bickering might just bring them into a place they never expected to be in.
♡ BOTTOM ! HARRY ♡
WARNING: PROBLEMATIC CHARACTERS DO NOT READ IF YOU WANT HAPPINESS THE ENTIRE TIME
دستاش رو جلو آورد و بهم نشون داد .
-«این دست هارو نگاه کن ... بوی خون رو حس میکنی ؟ میدونی خون رو چی پاک میکنه ؟ »
سرمو تکون دادم .
-«فقط خون ، میتونه خون رو پاک کنه ...چرخه انتقام هیچوقت به پایان نمیرسه .
نفرت تکثیر میشه و یه روزی میرسه که از زمین ، چیزی جز یه لکه سرخ که بوی تند اهن میده ، چیزه دیگه ای باقی نمیمونه ...!»
•Completed
از جایی مینویسم که هری میتونه لگد های کوچیکی رو توی شکمش احساس کنه و دست های مهربونی که موهاش رو نوازش میکنن
یا چشم هاش رو میبوسن
و لبهای سرخی صداش میکنن: "هَزا..."
لویی به همراه دوستش مایکل تو لندن زندگی میکنه. اون خودشه، و خودش کاملا پرسروصدا و پر هیجان ، پررو و بامزس...
و به این اشاره کردم که اون گی ه؟ یه عالمه تتو داره و زیاد فحش میده.
لویی بخاطر یه رابطه ای که خیلی بد تموم شده، با مشکلاتش سر و کله میزنه.
ولی چه اتفاقی میوفته وقتی مایکل با پسرای واندایرکشن دوست میشه، و اونارو به آپارتمانشون میاره؟
Persian Translation
The original story belongs to @pretzelsncake
داستان لرريه و زيام هم داره
هری- لویی بهم نگاه کن
لویی نمیخواست تو چشمای مرد روبروش نگاه کنه و تقره ميرفت..
- گفتم نگام کن.
لویی با اکراه سرشو بالا اورد و تو چشمای سبز مرد مقابلش زل زد چشماش پر التماس بود.
- لو نمیتونی انکارو با من بکنی. نه وقتی که انقد میخوامت.یکم بیشتر راجبش فک کن. اشتباه میکنی...
- من تصمیمو گرفتم. متاسفم
پسر سعی کرد خودشو از مرد جدا کنه.
- یعنی نمیخوای هیچ شانسی بهم بدی؟ این حرف اخرته؟
- اره هری... چرا نمیفهمی...
هری بادیدن قیافه بی احساس لویی چیزی تو وجودش شکست ، اون پسر نميتو نست انقد بي احساس باشه، اين لويي نبود كه ميشناخت...