Emmary_kim22
- Прочтений 243
- Голосов 46
- Частей 5
_این بیرون چیکار میکنی، لونا؟
تهیونگ سرش رو بالا گرفت.
و همون لحظه قلبش فرو ریخت.
اون لعنتی...
از کی با اون موتور مشکیِ لعنتیش درست روبهروش ایستاده بود؟
_ت-تو اینجا...؟
جونگکوک کلاه کاسکتشو برداشت و نگاه سردش رو مستقیم توی چشمهای تهیونگ دوخت.
_اول تو جواب منو بده. این بیرون، با این حال... چیکار میکنی؟
تهیونگ نگاهشو دزدید و از کنارش رد شد.
از این بدتر مگه میشد؟
دشمنش، درست توی بدترین لحظهی زندگیش، شاهد این وضعِ بههمریخته باشه.
_کی این بلا رو سرت آورده؟
صداش آروم بود، اما توش خشمی خوابیده بود.
جونگکوک از موتور پایین اومد و قبل از اینکه تهیونگ فرصت واکنش داشته باشه، نزدیک شد.
شستش خیلی آهسته، تقریباً نوازشوار، روی زخم گوشهی لب تهیونگ نشست.
_به تو ربطی نداره.
_ربط داره، لونا.
جونگکوک صدای حرف زدنش رو پایین آورد.
_خیلی هم ربط داره. کی جرئت کرده جز من بهت دست بزنه؟
تهیونگ دوباره ازش فاصله گرفت.
اینبار نه برای فرار از جواب...
برای پنهان کردن حلقهی اشکی که بیاجازه داشت توی چشمهاش جمع میشد.
خواست بره.
اما دستش محکم کشیده شد عقب و دوباره به همون نقطه برگشت.
جونگکوک با صدایی که بین دستور و خواهش گیر کرده بود گفت:
_لازم نیست چیزی بگی. منم دیگه سؤال نمیپرسم.
مکث کوتاهی کرد.
_فقط... با من