آزادی سیاه
" بالاتر از سیاهی کجاست لویی؟"
" نمی دونم، شاید همین نقطه که ما ایستادیم "
خلاصه : داستان تو قرن ۲۰ اتفاق می افته، هری مجبور میشه برای کاری بره به یکی از شهر های آلمان و موقتا تو یکی از هتل ها می مونه که از قضا مدیر اون هتل ...
~ sharing - no smut
~slow update
~slow burn & angst
✔Completed کامل شده
---
چیزی که هری رو خشمگین می کنه ، مردم نیستن.
اون قبر نیست.
خودشه.
▪︎هشدار : قتل، مرگ، تجاوز و فعالیت های جنسی.
•محتوای غم انگیز
---
فصل اول : ژانویه
فصل دوم : فوریه
---
از مجموعهی ماهها
آگوست-دسامبر ۲۰۲۰
باید از همان اول میفهمیدم که داستان ما عشق نبود..
داستان ما روحی بود که درون زندگیمان جریان یافت..
و دست ترسناک مرگ آن روح شیرین را با خود برد..
باید میدانستم که من و تو..عاشق نیستیم..
من و تو زندگی هستیم که درون هم میجوشیم..!
ایده:98/1/4
Words have power💚💙
همیشه، چیزی توی چشم های بی نقصش اشتباه بود.
سبزیِ چشم ها و گرمیِ لبخندش درست مثلِ هزاران آثاریه که به تحریر در نیومدن.
اون یه فرشته بود؛ به خصوص، وقت هایی که لبخند میزد.
و من تلخ ترین پارادوکس رو توی زندگیم دیدم.
دیدم که، چطور یک فرشته، تمام زندگیت رو به جهنم تبدیل میکنه.