سرنوشت یک دانشجوی دامپزشکی با دیدن عجیب ترین گربه ی زندگیش به طور کلی عوض شد
هشدار: این یک کتاب تخیلی است، اگر با بیش از حد بامزه بودن بیش از حد تخیلی بودن مشکل دارید کتاب رو مطالعه نکنید-
Mpreg
دستاش رو جلو آورد و بهم نشون داد .
-«این دست هارو نگاه کن ... بوی خون رو حس میکنی ؟ میدونی خون رو چی پاک میکنه ؟ »
سرمو تکون دادم .
-«فقط خون ، میتونه خون رو پاک کنه ...چرخه انتقام هیچوقت به پایان نمیرسه .
نفرت تکثیر میشه و یه روزی میرسه که از زمین ، چیزی جز یه لکه سرخ که بوی تند اهن میده ، چیزه دیگه ای باقی نمیمونه ...!»
•Completed
_ یه روز حتی با فکر دیدن تو توی آغوش یه غریبه صدبار میمردم و زنده میشدم...
ولی الان واقعیش رو دیدم و نمیدونم چطور هنوز زندم !
من دیدمت...
دیدمت لعنتی که چجوری تو بغل اون حروم زاده جا خوش کرده بودی...مگه من چی برات کم گذاشتم که اونو به من ترجیح دادی هرزه ی کثافت ؟! "
+ نه هری گوش کن من__ "
با حس سوزش گونش حرف تو دهنش خشک شد و با بهت به هری نگاه کرد
هیچ وقت فکر نمیکرد از همون دستایی که یه روز نوازشش میکردن سیلی بخوره...ولی الان خیلی چیزا فرق کرده بود
اون گناهکار بود و میدونست دیر یا زود باید تاوانشو پس بده
****
A Story By Me : Tara
💢 BoyXBoy
💢 Smut