عدالت،کلمه ای ساده اما سخت!
عدالت چیزیه که کل دنیا بر سرش جنگ دارند..
و بیشترین چیزی که در حقش عدالت رعایت نمیشه،عدالت برای زنان هست..
تمام ظلم ها و بیعدالتی ها در حق زن هاهست..
اما اگر یکی از همین زن ها که به حقوق برابر و حقوق زن ها باور داره،پا به دنیای عدالت بزاره و تموم تلاششو برای برقراری عدالت برای زن ها بکنه..اینجاست که تازه جنگ واقعی بر سر عدالت آغاز میشه!
من،جنی کیم هستم..
وکیل قاطع و شجاع دنیای عدالت..
و یه دختری که با تموم سختی ها و دشواری ها میجنگه تا عدالت رو برای زن ها برگردونه..
هری و رون برای پیدا کردن هورکراس ها میرن و هرماینی برای کمک به پروفسور مک گوناگل توی هاگوارتز میمونه تا به محفل کمک کنه و هاگوارتز رو به یه جای امن تبدیل کنه
اسنیپ برای حفاظت از جون خودش دریکو رو مجبور به موندن توی هاگوارتز میکنه ولی دریکو نمیتونه اتاقی رو که بهش داده شده ترک کنه ... این اتاق ، داخل خوابگاه گرنجره
هرماینی تنها دانش آموز قابل اعتمادیه که میشه برای این موضوه روش حساب کرد ... پس اون و مالفوی یه خوابگاه کوچیک رو با هم شریک میشن
دراکو تلاش میکنه دیوونه شدنی که ناشی از حبس شدن توی اتاقه رو نادیده بگیره در حالی که با یه خون لجنی هم اتاقیه ...
فیکشن تاریکی در دور دست وجود دارد"
چکیدهای از فیکشن:
برای فرار از صیغه شدن، از گوریو به سرزمین هان رفتم تا برادرمو پیدا کنم!
اما به طور ناخواسته با هویت یک مرد وارد ارتش شدم و با شاهزاده تهیونگ رو به رو شدم...
اون هویتمو فهمید و منو همراه خودش ساخت تا به گوریو برگردونه!
اما توی راه ماجراهایی پیش اومد که...
ژانر: تاریخی، عاشقانه، انگست.
کارکترا : تهیونگ_ جنی_ سهون_جیون_جونگ سوک
و کارکترای فرعی: ریونگ_هایون
این درست مثل یه بازیه..!
حذف انسان هایی که مانعت میشن و سد راهتن..
و هرکسی که ازش نفرت داری..
اگه موفق نشی اونا رو حذف کنی،اونا تو رو حذف میکنن!
درست مثل قانون جنگل..
اگه نخوری،خورده میشی..
قانون زندگی ما آدم ها هم اینه..
اگه نکشی،کشته میشی..
اگه حذف نکنی هم حذف میشی..
پس بهتره عاقل باشی و از فرصت درست استفاده کنی..
اونی که بیشتر از همه موفق به حذف کردن و کشتن آدم های اضافه ی زندگیش میشه،برنده ی این بازیه..
اونی هم که کمتر حذف میکنه یا میترسه،بازندست..
پس،بهتره عقلتو به کار بندازی و بشی قهرمان این بازی..
موفق باشی دوست من!
یه قصر،یه دختر رقصنده و یه سرنوشت تلخ..
این داستان زندگی جنیه..!
جنی،یه دختری که دائم درحال رقص هست و اهالی قصر اون رو رقصنده نامیدند..
رقصنده ی قصر،اما اون علاقه ای به این کار نداشت..
و از روی اجبار میرقصید و میرقصید و میرقصید..
از وقتی سپیده ی صبح میزد تا وقتی که تاریکی شب جامه ی خودشو روی آسمون پهن میکرد..
انقدر میرقصید که پاهاش زخم میشدند و کبود میشدند..
و انقدر خسته میشد که همینطور که میرقصید،اشک میریخت و سیاهی ریمل هاش روی صورتش مشخص میشد..
اما اون هنوز هم زیبا بود..
و بعد از اتفاق های عجیب و غریب اون روزها،جنی فقط تبدیل به یه خاطره ی شوم شد که در اتاقش به یادگار موند..
و صدای گریه هاش و تصویر رقصیدنش دائم در قصر پرسه میزد..
این نفرین اون دختره،نفرین جنیکیم!
که گرفتار دامن همه ی شما شده..
و تا آخر عمرتون شما مجبور به تحمل اون هستید..
گاهی وقت ها باید یسری چیزها رو بسوزونی..
تا از ذهنت پاک بشه..
یا سوزوندنش تا ابد توی ذهنت هک بشه...
مثل عکس ها،مثل چیزهایی که دیگه بهشون نیاز نداری..
و مثل..
خاطراتش!
حتی میتونه سوزوندن یه آدم هم باشه!
گاهی اوقات هم برای سوزوندن یکی،خودت باید بارها و بارها بسوزی..
تا بتونی اون رو بسوزونی..
و فراموشش کنی..
تا ابد توی ذهنم هک میشی،عشق آتشین من!
گاهی برای گرفتن انتقام، باید وارد تاریکیای شوی که سالها از آن فرار کردهای...
گاهی کسی که قرار است نابودش کنی، همان کسی میشود که آرامآرام قلبت را تسخیر میکند...
در دنیایی پر از راز، خیانت و زخمهای پنهان، جایی که حقیقت پشت پردهای از دروغ مخفی شده، یک قدم اشتباه میتواند همه چیز را تغییر دهد.
گذشتهای که فراموش نشده، دشمنانی که در سایه منتظرند و عشقی که نباید شکل میگرفت...
وقتی نفرت و علاقه در مرز باریکی کنار هم قرار میگیرند، دیگر نمیتوان فهمید چه چیزی واقعی است؛ انتقام یا احساس؟
اما بعضی عشقها قرار نیست نجاتبخش باشند...
بعضی عشقها آنقدر خطرناکاند که برای داشتنشان، باید تا مرز نابودی پیش رفت.