Highest ranking : #1 in fanfiction
For more than four continuous months
-داری محدودم میکنی!
+نه... فقط دارم عاشقت میکنم.
-نمیخوامش!
+دست تو نیست... دست هیچکس نیست.
❌ Warning For Violence And Sexual Abuse ❌
مُعتــاد بـه بـویِ نِفــرَتـِت
نـیـازمَـند بـه آتـشِ چِشـمـات 👁
Addicted To Your Hate
In Need For Your Fire 🔥
.
.
.
.
.
.
.
.
[ Under This Body U Can Wish U Were Dead Instead Of Touching And U Can Wish To Be Alive One More Second To Breath His Hate ❗️]
به کثیف ترین مقدس،یعنی عشق...قسم میخورم که دوستش دارم.
اندازه ی تمام قطرات اشکی که مسبب رها شدنش بود،دوستش دارم.
اندازه ی تمام ترک های روی قلبم دوستش دارم.
اندازه ی تمام التماس هایی که برای دوست داشته شدن به خرج دادم؛ دوستش دارم.
نه مرد...منو سرزنش نکن،این دست من نیست.
تا به خودم اومدم دیدم که تنها کسی که دوستم داره هیچکسه...
پس منم عاشق هیچکسم شدم.
تو میتونی بهم اخم کنی. بهم بیمحلی کنی. بخاطر ضعیف بودنم مسخرم کنی. میتونی بهم گشنگی بدی. میتونی کاری کنی گریه کنم. کاری کنی که از درد زجه بزنم. تو میتونی خوردم کنی. زیر پات لهم کنی. تو میتونی منو به خاک سیاه بشونی لیام
اما با همهی اینا من بازم عاشقتم :))))
𝐂𝐨𝐦𝐩𝐥𝐞𝐭𝐞𝐝
"Tried to walk together
But the night was growing dark
Thought you were beside me
But I reached and you were gone"
"خواستم با هم قدم بزنیم
اما شب تاریک و تاریکتر میشد
فکر می کردم کنارمی
اما وقتی رسیدم تو رفته بودی"
-بپرسم؟
اولین جمله و اولین سوالی که اون ازم پرسید...
اون یعنی زین مالیک...
کسی که منو سرحد مرگ میترسوند...
وکسی که تاسرحد مرگ منو روز به روز دیوونه ی خودش میکرد...
و کسی که به عجیب ترین شکل ممکن مهربون بود...
کسی که من درواقع همین 24 سال سنی هم که دارم با نگاه کردن به صورت طلاییش جوان میشم...
اون درست مثل یک آب بهشتیه...
اما سوال اینجاست...
این یک گناهه که من عاشق یک آدم روانی قاتل بشم؟یا گناه نیست؟...
و این ترس از خدا{FearOfGod} داره هممونو میکشه.
-لیامم؟
اولین کلمه ای که بعد از اون اتفاق به زبون اوردم...
نمیخوام کار اون لعنتی بالا سرمو انجام بدم اما میدونم تقصیر کیه...
چند انسان بی ارزش...
اما حلش میکنم به خاطر لیام هم که شده...
به لیام نشون میدم که میتونم براش "پرستش کننده" خوبی باشم...
بهش نشون میدم چه "الهه ی پرستش" غیرقابل توصیفیه...
ولی حتی منم نمیدونم چه اتفاق مزخرفی قراره بیفته...
فقط قراره کنترلش کنم...
با اینکه میدونم ترس از خدا{FearOfGod} رو تازه تو خودم پیدا کردم و...
همه ی این چیزا به خاطر لیامه،همه ی اینا...
-قبل از خوندن این فصل، حتما فصل قبل رو بخونید-