من سقوط كرده بودم،ته چاهِ نااميدي
نعره ي عريون مرگو تو تو اون دره شنيدي
تنِ من به جاي دره توي اغوشِ تو افتاد
اشكِ حسرتت چكيدو پلك بسته مو تكون داد
من ميخوام مال تو باشم،توي خواب تو بمونم
چي تو چشماي تو ديدم؟نميدونم..نميدونم
رومن، پاخان فعلی مافیای روس، باید قدرت و کنترلش رو به همه ثابت کنه؛
اما بدون وارث، همیشه تهدیدی جدی برای جایگاهش وجود داره.
وقتی پدر نینا زیر بار بدهیهای سنگین له شده،
مشاور و دست راست رومن پیشنهادی میده که رومن توانایی رد کردنش رو نداره:
ازدواج نینا با رومن، یک معامله سرد و بیاحساس، که رومن به اجبار اونو میپذیره.....
محکم به دیوار کوبیدم. صدای قلب ترسیدم که دیوانه وار می تپید توی گوشام اکو میشد. دستشو محکم روی دیوار کنار سرم کوبید و به سمتم خم شد. سرشو کنار گوشم برد و نفس های داغشو روی گردنم خالی کرد که باعث شد مور مورم بشه. آروم زمزمه کرد.
(...):《حتی اگه یه قرارداد باشه بازم مال منی... بار آخرت باشه بدون اجازه ی من به یه پسر نگاه میکنی، وگرنه...
کریستینا(جلد دوم رمان: queen of my heart)
چشم وا کردم و دیدم که خدایم "تو شدی"
دفتر پر غزل خاطره هایم "تو شدی"
درسرم نیست بجز حال و هوای تو و عشق
شادم از اینکه همه حال و هوایم"تو شدی"
گاهی عشق خیلی ساده در میزنه..خیلی ساده...
فقط کافیه درو باز کنی.
گاهی برای ملکه بودن باید لشکر کشی کرد،باید جنگید،باید فتح کرد...
و گاهی برای ملکه شدن کافیست؛قلب یک مرد را از آن خود کنی..آنوقت تو ملکه خواهی بود ملکه قلب او.
گاهی تصاحب قلب یک مرد انقدر سخت است که حکم جنگ دارد وباید مرزها را برای فتحش در نوردید.
دوشیزه مری اینبار باید بجنگه..بجنگه تا فتح کنه..شاید قلب یک مرد رو وشاید یک کشور رو و یا شاید هر دو.
عشق مثل لیسیدن عسل از لبهی تیغ میمونه. مخصوصا اگه در دنیای مافیا متولد شده باشی... 🔞SEXUAL CONTENT
تالیا بیانچی پرنسس مافیای ایتالیایی، وقتی برای اولین بار به آسایشگاه فرستاده شد فقط یک چیز رو میدونست: جهان مافیا با زنها مهربان نیست.
امید تنها چیزیه که موفق شده تالیا رو حتی با گذشت ده سال در آسایشگاه سنت ماریو زنده نگه داره.
امید به اینکه روزی پدرش برگرده و اون رو با خودش به خونه برگردونه.
اما سرنوشت بارها ثابت کرده همه چیزهای "سیاه و سفید" پشت پردهای از دروغهای هفت رنگ پنهان شدن...
تالیا همیشه میدونست پدرش میتونه چقدر بیرحم باشه اما هیچوقت انتظار نداشت که اون رو به ترسناک ترین مرد غرب واگذار کنه.
رئیس آینده مافیای کوزا نوسترا.
مارکو رومانو.
یک قاتل خونسرد... زیبا و خبیث.
مردی که سالهاست انسانیت رو درونش کشته، روحش رو در سکنههای تاریک گذشتش رها کرده.
چطور ممکنه قلب مُردهای که چیزی بجز خشم و نفرت درونش جریان نداره، قادر به عشق ورزیدن باشه؟
این همون کاریه که فقط تالیا میتونست ممکناش کنه و باعث بشه مارکو اون کلمات ممنوعه و خطرناک رو به زبون بیاره:
" من آدمهای دیگه رو برای کوزا نوسترا میکشم اما برای تو گلوله میخورم، خونریزی میکنم و میمیرم. تو مال منی و تا آخرین نفس ازت محافظت میکنم."
هر چقدرم سعی کنی نمیتونی ازش فرار کنی اون همیشه با تو می مونه چون با تو زاده شده تو زاده خون هستی ، تو گناهکار زاده میشی و گناهکار از این دنیا خواهی رفت ، جهنم جایگاه ابدی تو خواهد بود.
خلاصه: داستان درباره دختری به اسم نلا است که یاد گرفته چه طوری توی جامعه ای که پر از دزد و خلافکاره از پس خودش بر بیاد اما خیلی اتفاقی توی یه شب به خاطر دوستش دست به کاری میزنه که درهای گذشته به روش باز میشه ....
در پس زیبایی های این جهان دنیایی وجود دارد سراسر خون و درد ، هنگامی که کودکان در چمنزار ها بازی میکنند در کوچه های مخفی سیسیل کوزانوسترا قدم های بزرگش را بر میدارد و با هر قدم سنگفرش های خونی از خود به جا میگذارد.
مردانی که از جنس سنگ و باروت در مسیر پر پیچ و خم عشق می افتند