به پسر کوچولوش که سرش رو پایین انداخته و چشمای آبیش رو نمیتونست ببینه،سرش رو بالا آورد و بوسهای روی پیشونیش گذاشت
هری:باید پسرم بمونه اینجا
لویی با اخم به سمت اونا میره و بعد از اینکه هری رو هول میده اخمی میکنه
لویی:بعد از ۲۰ سال برگشتی با پسر احمقت که مثل عقبموندهها میمونه و حتی نمیتونه حرف بزنه و میخوای بندازیش گردن من..
*داستان برگرفته از صحنه هایی از فیلم holding the man..*
ای گلهای زیبا..
من هم امشب همانند شما فرومیپاشم..
امشب که خانه اش از خاک و سنگ شده..من هم در میان آبهای دریا..
_صبرکن..
برگشتم سمت داوری که پشت میز کج و کوله اش لم داده بود..
_میتونی با احساس تر باشی هری؟!
هری و لویی دعوا میکنن. اون ها تمام مدت دارن با هم بحث میکنن، تا جایی که گاهی دختر ۵ سالشون هم نمیتونه باعث شه تا متوقف بشن. اون ها به طلاق نزدیکن، ولی یه بارداری غیرمنتظره، میتونه چیزی باشه که ازدواجشون رو نجات بده.
Mpreg
مترجم:
Dothewholenails
Eyasmin
Credit: Heartfullofharry
---
#Louis*1*
#wattpad*1*
#louistomlinson*1*
#harryandlouis*1*
#harrybottem*1*
#louistop*1*
نفس هام رو به تو میبخشم...
اگه این،تمام چیزیه که نیاز داری.
محتوای این داستان شامل:
توصیفات غمانگیز/
سلفهارم/
اقدام به خودکشی/
و... میباشد.
11نوامبر2018