lemon_berryy
- קריאות 2,782
- הצבעות 702
- פרקים 9
ترسیده بود ، قلبش دیوانه وار به سینه اش میکوبید.
در حالی که غرق در فضای تاریک و غریب اطرافش شده بود، ارام ارام سرما تن لطیفش رو نوازش کرد و به اعماق استخوان هایش رخنه کر د ،
بزاق دهانش رو قورت داد و با احتیاط قدم برداشت و سعی کرد به دنبال شعله های روشن امید، در میان دنیای تاریکی که زندگی اش را در بر گرفته بود بگردد.
او کجا بود؟ نمیدانست....
Published : April 24
Written by✒: callmeswiftie_ , coralineJs