[Persian Translation] [complete✔]
لویی تاملینسون، بدترین امگایی هست که هر کس به چشم دیده.
اون امگایی هست که خودش رو موظف به تسلیم شدن و اطلاعت کردن از بقیه نمیبینه، و به نوعی اون توانایی مقاومت در برابر دستوراتِ تقریبا هر فردی رو داره.
هری استایلز پسری که از زمان تولدش یه آلفای واقعی بوده، اون به زودی میتونه جایگاه پدرش رو دریافت کنه، دقیقا به محضِ اینکه جفت شود.
اما چه اتفاقی رخ میده اگر هری یقین داشته باشه که لویی جفتِ حقیقیش هست؟ و چه اتفاقی میافته اگر لویی نخواد با اون جفت بشه؟
یا اینکه در طرف دیگر، جایی که هری و لویی عاشق همدیگر هستند ولی تمام تلاششون رو میکنن تا اون رو نشون ندن؟
جایی که لویی از هری دوری میکنه، در حالی که بقیه افراد به آلفاهاشون احترام میزارن؛ در این زمان هری نیز سعی میکنه خودش رو به لویی نزدیک نکنه تا به تصمیمات اون پسر احترام گذاشته باشه.
ژانر : امگاورس، عاشقانه، دبیرستانی
#1 - shortstory
#1 - harrytop
#1 - louisbottom
#2 - teenagers
#3 - werewolf
Completed
۱۹ژوئن سال ۱۹۲۴ در دهکده کوچکی در نزدیکی شهر لندن خانواده تاملینسون به طرز وحشیانه ای به قتل رسیدند طبق گفته یک شاهد آن شب دو مرد خانه تاملینسون را ترک کردند اما هرگز پیدا نشدند.
بعد از قتل چند نفری ادعا کردند که پسر کوچک خوانواده را دیده اند خانه تا ۹۰ سال خالی بود تا اینکه زوج استایلز به همراه دو فرزند خود یعنی هری و جما به خانه نقل مکان کردند .
(هپی اند )
(ژانر : تخمی تخیلی، اندکی وحشت ، عاشقانه های لو و هزا )
《Libra》
بوک:ازمایش ابی
ژانر: امگاورس🐶 ~ خوناشامی🧛🏻♂️~ گرگینه ای🐺 ~ ازمیشگاهی💉 ~ تجاوز 🖤~ حاملگی مردان👬🤰 ~ تریسام🚶♂️👬
کاپلا:زیام💛❤~لری💙💚~لدوارد💚💙~شایل💛💜
خلاصه:لویی یه ادم عادیه که با مادرش و پدر ناتنیش زندگی میکنه ولی چی میشه که اون با برادرای استایلز روبرو میشه؟
چیمیشه که یه سه رگه میشه؟
داستانو بخونین تا متوجه بشین
به سفیدی نور در میان تاریکی ها....
............................................ّ......................................
هری با لویی دوست میشه همون گرگینه ای که هری رو از دست اون متجاوز نجات داد.
.
.C.O.M.P.E.L.E.T
دوکِ دیوانه.. این تمام چیزیه که هری، درباره ی دستِ پادشاه میدونه، اما لویی تاملینسون یک راز بزرگ داره.. دوک اسیر یک نفرینه...
نفرینی که سالهاست بر خاندان تاملینسون سایه انداخته...
نفرینِ ماهِ کامل..
و گرگ اسیرِ دستِ آهو...
اسارت شکارچی در چشم های شکار...
آن زمان گرگ دندان هایش ریخته بود،
ماه اخمو و ناراضی
در دل آسمانِ تیره ترک برداشت...
هیچ کس دندان های گرگ را پیدا نکرد
از شوق دیدن چشم های آهو...
دندان هایش را بلعیده بود !!