[ کامل شده]
هیچ وقت به سرنوشت اعتقادی نداشتم . همه چیز برای من بوی اجبار میداد . در سرنوشت کسی شبیه به من ، حتی آزادی هم اجباری بود
☆☆☆
زیام * لیام تاپ *
تاریخی _ عاشقانه_انگست_ هپی اندینگ
*اسامی ذکر شده در داستان هیچ ارتباطی با اشخاص در دنیای واقعی ندارند و صرفا ، برای درک و لمس بهتر داستان به عاریه گرفته شدند*
درحال آپ "🌿☁️
"نشسته روی تک صندلی انتهای دنیا
مغموم و پریشان ، رها شده بودم
از بین تمام آدم های دنیا
از بین تمام رهگذر های بی خبر از سکوت های آغشته به فریادم ، تو صدایم را شنیدی ...
تو دستم را گرفتی مرا از تمام کوه ها بالا کشیدی هنگامی که تمام طناب ها پوسیده بودند
بار ها به این فکر کردم
زندگی ارزش این همه درد را دارد؟
و بعد کسی کنار گوشم گوشم زمزمه کرد
اعتراف کن!
تو صد ها بار زندگی میکردی
هزاران بار همین راه را میرفتی
و میلیون ها بار او را پیدا میکردی
و دوباره عاشق میشدی...."
~COMPLETED~
به دنیا اومدن تو یه قصهی نوشته شده...
زندگی کردن با یه سرنوشت مقدر شده...
و مردن توسط یه محکومیت از پیش تعیین شده...
.
.
.
اما اون هیچوقت نمیدونست در پایان راه، به شروع خودش میرسه...
~ZIAM~
~Short Story~
~High Fantasy~
~Parallel World~
-بپرسم؟
اولین جمله و اولین سوالی که اون ازم پرسید...
اون یعنی زین مالیک...
کسی که منو سرحد مرگ میترسوند...
وکسی که تاسرحد مرگ منو روز به روز دیوونه ی خودش میکرد...
و کسی که به عجیب ترین شکل ممکن مهربون بود...
کسی که من درواقع همین 24 سال سنی هم که دارم با نگاه کردن به صورت طلاییش جوان میشم...
اون درست مثل یک آب بهشتیه...
اما سوال اینجاست...
این یک گناهه که من عاشق یک آدم روانی قاتل بشم؟یا گناه نیست؟...
و این ترس از خدا{FearOfGod} داره هممونو میکشه.
-لیامم؟
اولین کلمه ای که بعد از اون اتفاق به زبون اوردم...
نمیخوام کار اون لعنتی بالا سرمو انجام بدم اما میدونم تقصیر کیه...
چند انسان بی ارزش...
اما حلش میکنم به خاطر لیام هم که شده...
به لیام نشون میدم که میتونم براش "پرستش کننده" خوبی باشم...
بهش نشون میدم چه "الهه ی پرستش" غیرقابل توصیفیه...
ولی حتی منم نمیدونم چه اتفاق مزخرفی قراره بیفته...
فقط قراره کنترلش کنم...
با اینکه میدونم ترس از خدا{FearOfGod} رو تازه تو خودم پیدا کردم و...
همه ی این چیزا به خاطر لیامه،همه ی اینا...
-قبل از خوندن این فصل، حتما فصل قبل رو بخونید-