جان:تو دقیقا چیکار کردی
شرلوک:جان برات توضیح میدم خواهش میکنم
بدون توجه بهش به سمت اتاق خوابشون رف ساکتو در آورد و لباساشو توش پرت میکرد
شرلوک:داری چیکار میکنی
جان:من برات کافی نبودم نیازی به وجودم اینجا نیس
جان قدماشو به سمت در اتاق تغییر داد
شرلوک خودشو جلوی در انداخت
شرلوک:نمیزام بری
جان:برو کنار نمیخوام آخرین باری که میبینمت بزنمت
شرلوک:بهم فرصت بده برات همه چیرو توضیح میدم
جان شرلوکو با بی رحمی کنار زد
شرلوک نتونست تحمل کنع مچ جانو گرف
جان:ولم کن فرصت دادم بهت خیلی زیاد
شرلوک:جان خواهش میکنمم التماست میکنم این کارو با من نکن
جان:به من دست نزن دیگه حق نداری به من دست بزنی
صدای کوبیده شدن در با سر خوردن اشک شرلوک همراه شد
اگه دنبال جایی هستید که همه چیز رو در قاب داستان داشته باشه اسمات همه لبخند ها غم ها تلخی ها مرگ ها این داستان نا امیدتون نمیکنه
- چند روز دیگه میشه دو هفته که با هم زندگی میکنیم. شروع به حل پرونده کردیم. من راجع به پرونده ها مینویسم. مشکل پام برطرف شده و خانم هادسون وقتایی که تو نیستی بهم میگه حال تو هم بهتر شده! و من شنیدم وقتی لوکاس گفت که تو قبلا با مرد ها قرار میزاشتی. فکر میکنی شانس اینو داشته باشم که بیشتر بشناسمت؟ نه به عنوان یه همخونه... به عنوان یه... یه قرار.
شرلوک در جواب فقط تونست به چشمهای جان نگاه کنه و فکر کنه اگه زندگی رنگ داشت، رنگ چشمهای اون بود.
شرلوک و جان، به پیشنهاد یا شایدم اجبار شرلوک، به یک سفر تفریحی روی دریا میرن. "که جان یکم استراحت و تفریح کنه..."
مشکل اینجاست که شرلوک هیچوقت اهمیت نمیده. و مخصوصا هیچوقت خودشو گرفتار شرایط کسالت آوری مثل تفریح به سبک مردم عادی وسط دریا نمیکنه.
اونم وسط دریا!!
"یه جای کار میلنگه" جان با خودش فکر میکنه.
یه فف جانلوک b:
فقط برای سرگرمی نوشته بودم ولی دارم پابلیشش میکنم :////
پسسسس...
اگ مسخره بود یا غلط املایی یا هر اشکالی داشت یا اگه برای جاییش ایدهی بهتری دارید ی ا حتی برای ادامهش حتما بگید^-^
انشالله که لذت میبرید :')
(اسمات نداره)
(من تا حالا تو کروز نبودم و مطلب بدرد بخوری هم نتونستم درموردش پیدا کنم، اگه اشکالی پیدا کردید حتما بگید)