[Complete]
لویی زیبایی رو، ترکیب رنگها و جنسهای مختلفی که حس ظرافت رو درون آدمها بهوجود میارن، میشناسه.
اون درحالی که داره توی دانشگاه فشن میخونه، هر روز این ترکیب رو میبینه.
برش لباسها، رنگ پارچهها، پیچیدگی طرحها، همهٔ اینها کنار هم قرار میگیرن تا یهچیز زیبا رو بسازن.
ولی وقتی که یه دانشجوی علوم با پاهای بلند و لبخندی که چال گونههاش رو به نمایش میزاره قبول میکنه که مدل لویی بشه، لویی میفهمه که تازه زیبایی رو پیدا کرده.
هری فکر میکنه لویی فقط به کسی نیاز داره که بهش ثابت کنه چقدر زیباست.
°Persian Translation°
+منو فراموش کردی...نه؟
-نه تو فراموش شده بودی...
+میدونی الان چه حسی دارم؟
-آره...قلبت دیگه نفس نمیکشه ، مغزت میگه که میتپه ولی نه...نمیزنه چون شکسته
+اتفاقا میتپه ولی یادش رفته که خونی توش نیست ، مثل تو فراموش کرده که من روحی ندارم...ای کاش قلبمو میشکوندی... ولی روحمو کشتی...
پوزخند زد:
+قاتل فراموشکار