ChibeniTP
- Reads 2,628
- Votes 560
- Parts 12
سرنوشت خاکستری
او بود و یک کلبه ی کوچک و هزاران آرزو که با هر طلوع آفتاب در باغ گل اطراف، خاک میشد و شب زمانی که گرگ ها زوزه کشان مهتاب نقره ای را ستایش میکردند او در کلبه از پنجره ی کوچکش به باغچهها خیره میشود و شاهد زنده شدن رویاهایش است
تنها یک چیز باعث میشود هرروز این کار را بکند
آن هم وج دان قوی اش است
وجدانی که هیچکس نمیتواند حدس بزند چه زمانی میمیرد!
🏅#5 Persian
🏅#1 لری
☞︎︎︎ 𝑳𝒂𝒓𝒓𝒚 , 𝒁𝒊𝒂𝒎 , 𝑵𝒊𝒂𝒍𝒍
ɪɴ ᴇɴɢʟᴀɴᴅ \1800 🇬🇧