چه میشد اگر ما مجبور به تحمل این عبادت نبودیم؟
برادر عزیز تر از جانم، در نهایت خون از آن غلیظ تر است و منو تو، هم خون مشترکیم و هم از آب مشترکی نوشیده ایم.
چرا برادرم؟ چرا از دو رحم متفاوت زاده شده ایم و چرا به دوقلو ها میمانیم؟ چرا رویایمان به حقیقت پیوست؟
در انتهای قصه منتظرت م یمانم، تا به تمام سوال های برادر کوچکت پاسخ دهی.
آنقدر منتظر برگشتنت بودم،که دیوار های این قلعه هر روز برایم ترسناک تر و تاریک تر از روز قبل میشد.من از وجب به وجب اینجا بدون تو میترسم.
ترس نبودنت از من مجنونی دیوانه میسازد و در نبودت احساس خفگی میکنم...
اما حالا نفس میکشم چون تو دوباره برگشته ای
.
.
.
وانشات ایروری اورجینال نوشته ی خودم:)امیدوارم دوستش داشته باشین
+smut
"همیشه فکر میکردم بدون عشق زاده شدم، مثل اسمم، از دل تاریکی. اما... به نظرت خوشحالی چه رنگیه؟ من میگم مثل رنگ چشماشه!"
دنیایی که خدا اون رو رها کرد و جهنمش، به دست یک خاندان نفرین شده افتاد. حکومتی که همیشه پر از زجر برای پادشاهانش بود، چه میشد اگر پای یک فرشته به قلب شاهزاده باز شود؟•
ژانر:
Vampire
Supernatural
Gay
Romance
Dark
Drama
[این داستان فیک نیست]