هری به عنوان آخرین مقصدِ سفرش، قصد داشت به آریزونا بره. اما پسری که با ماشینِ داغونش کنار جاده براش نگه داشت، زندگیشو عوض کرد...و البته همه ی شلوارهاشو هم به فنا داد! :)
⚠️پیشنهاد میکنم همه ی چپترهارو یکجا نخونید.
1 in #louisandharry
2 in #1directionfanfic
3 in #larry
به پسر کوچولوش که سرش رو پایین انداخته و چشمای آبیش رو نمیتونست ببینه،سرش رو بالا آورد و بوسهای روی پیشونیش گذاشت
هری:باید پسرم بمونه اینجا
لویی با اخم به سمت اونا میره و بعد از اینکه هری رو هول میده اخمی میکنه
لویی:بعد از ۲۰ سال برگشتی با پسر احمقت که مثل عقبموندهها میمونه و حتی نمیتونه حرف بزنه و میخوای بندازیش گردن من..
_وقتی یک نقاش کامل شدم اولین چیزی که میکشم چشماته!
+چشم های من؟
_ اوهوم.... چشم های تو!
هرکی بتونه این آبی رو به تصویر بکشه یک نقاش ماهره
+تو الانشم ماهر ترین نقاشی هستی که دیدم!
_چطور ؟
+نقاشی کردن زندگی خط خطی من کار سختیه نه؟