اورگاسم....
این کلمه رو میبینین و فکر میکنین هاته... درسته؟
اشتباست.
چی میشد اگه در روز تعداد متعددی اورگاسم داشتین؟
جلوی کلاس، معلماتون، دوستاتون....... مادرتون؟
هری استایلز یه پسر 17 ساله از بریتانیاست. به تازگی تشخیص داده شده که اون بیقراری ناحیه تناسلی (RGS) داره و حدس بزنین کی قراره یه پروژه درمورد این اختلال برای کلاس علوم پزشکیش انجام بده؟
لویی تاملینسون 18 ساله.
تصور کنین اگه هنگام امتحان جبر و معادله ناله کنین، در اینصورت اورگاسم براتون چطور به نظر میرسه؟
By: @louuuology
[Completed]
" تو خیلی ریزه میزه و شکننده ای. من میخوام همونطور باهات رفتار کنم" لویی با یکی از فرهای هری بازی میکنه و لبخند میزنه " پسر پرفکت من. هزای من"
" میگن تو مثل یه خدا راه میری. نمیتونن باور کنن من تو رو ضعیف کردم"
....
لویی یه پانکه. معروف برای بی ادب و آزاردهنده بودن نسبت به همه.
به استثناء هری استایلز.
Completed
هري استايلز منزويه. هيچ دوستي نداره و اكثر اوقات براش قلدر بازي در ميارن. ولي لويي تاملينسون يه داستان جدا داره. اون محبوبه، بيشتر به خاطر اينكه ازش ميترسن، سه تا دوست صميمي داره و يه عالمه دختر كه به دست و پاش ميوفتن. تنها مشكل اينه كه هري يه كراش قوي رو لويي داره و هي از خوش ميپرسه "چرا من هميشه از پسراي بد خوشم مياد؟"
نويسنده : @coincidentaldagger
اين داستان رتبه های خوبی داشته
اميدوارم خوشتون بياد :")
[Completed]
وقتی که هری اشتباهی وارد یه چت با چهار تا پسر دبیرستانیای میشه، که هم مدرسهای هستن.
یا جایی که لویی از هری با گلهایی در میان گیسوانش، خوشش میاد .
Written by: @CarolAnnGladstone
Translated by: @LoutheGolden & @P_mayne
" من گی نیستم! " به پاپاراتزیایی که دورم جمع شده بودن با داد گفتم.
" بیخیال هری ، ما عکسارو دیدیم! " یکی از پاپا داد زد.
" اون فگوت منو بوسید! " قبل از بوق زدن ماشین منم با داد بهش گفتم.
اونا نمیتونن بدونن،من ضعیف دیده میشم و نمیتونم اینجوری باشم نه قبل از بزرگترین مسابقه م.
" خب پس این منشی جدیدمه ؟ " آقای استایلز پرسید و یه ابروشو داد بالا.
"بله " منشی قبلی جواب داد.
آقای استایلز اخم کرد و به لویی یه نگاهی انداخت. " من انتظار ...یکی ... نمیدونم..بهتر داشتم ؟؟"
"ببخشید آقای بی ادب.من کسی ام که از این به بعد قراره برنامه هاتونو مدیریت کنم.پس بهتره مراقب زبونتون باشین"
با قر دادن دمم به سمت لویی رفتم و جلوش ایستادم.
"میدونی لویی،شکسپیر میگه 'پندی از دیوانگان:دوست بدار و فراموش مکن ! ' "
با چشمای درشت و خنگول کیوتش باز بهم نگاه کرد.
چرا انقدر این خنگه ؟
"باشه باشه،میفهمم تو الان خنگ شدی و هیچی نمیفهمی.میدونی بومپل کلادیوس فوکینگ تاملینسون چی میگه ؟"
ابروهاشو بالا انداخت.
"میگه برو دنبال هری استایلز و اونو مال خودت کن.هه "