رقصیدن دو دختر با یکدیگر اتفاقی عجیب بود که باعث میشد اطرافیانشان گاه به گاه به آنها نگاه کنند.
اما آن دو دختر در جایی دیگر سیر میکردند و حال و هوایی دیگر داشتند.
انگار که پاییز شکوفه میداد و بهار آغاز میشد. همانقدر غییر ممکن.
چشمنها جوانه میزدند و قدمهایشان غنچه میشد.
و این همان لحظه بود که انوار ماه بر چهرهی آن دو آواز میخواندند.
پاییز، بوی بهار را میشنوی؟
[Completed]
" تو خیلی ریزه میزه و شکننده ای. من میخوام همونطور باهات رفتار کنم" لویی با یکی از فرهای هری بازی میکنه و لبخند میزنه " پسر پرفکت من. هزای من"
" میگن تو مثل یه خدا راه میری. نمیتونن باور کنن من تو رو ضعیف کردم"
....
لویی یه پانکه. معروف برای بی ادب و آزاردهنده بودن نسبت به همه.
به استثناء هری استایلز.