مي بيني چرخش روزگار را؟
مي بيني؟
مني كه روزي در روياهايم تو را به آغوش مي كشيدم و در واقعيت از دور مي پاييدمت، حالا از آغوشت مي گريزم و در روياهايم به دنبالت مي دَوَم...!
و تماشا كن مرا... مني كه عشقت را از دور ديدني مي ديدم و حالا...
دريا دريا غرقت شده ام.
ميداني، كاش لااقل آن روزها به جاي نقش كردن تصويرت ميان قاب دوربين، همانقدر يوا شكي، بودنت را توي وجودم زنداني مي كردم؛
آخر اين "ديوانه"، هنوز هم به اندازه ي عمري برايت عشق دارد و...
ديوانگي.
"بيست و هشتمين"
من اسیرش شده م ؛ اون زیادی تو حرفه ش خوبه..
هری استایلز ⬅ پلی بوی
فن فیکشن لری استایلینسون به همراه کمی زیام✌
داستان در پیج اینستاگرام larry_ff_translate هم آپ میشه
Best rank : #2 in fanfiction
لویی توی یه رستوران کوچیک به اسم جیجی تو دانکستر کار میکنه. هری هم معلم جدید کلاس دومه. ملاقاتشون زندگیه لویی رو زیر و رو میکنه اما اون عاشقه هر قسمت از این تغییره
+هری تاپه اسمات هم زیاد داره و اینکه حاملگی مرد و اینا هم داره اگه بدتون میاد نخونید
زندگی کردن تو دنیا یعنی سختی کشیدن...
یعنی واسه به دست آوردن چیزی که بهش علاقه داری باید تموم تلاشت و بکنی... باید واسش بجنگی؛ چون دنیا بهشت نیست!!
عشق، یعنی علاقه ی شدید! و من برای به دست آوردن کسی که عاشقشم، در برابر دنیا می ایستم...
.
.
.
بالاترین رتبه(فن فیکشن های فارسی) : #1
هری به معلم نیاز داره وگرنه در غیر اینصورت نمیتونه کلاس سال بعدشو قبول بشه، اما آموزش قرار نیست درمورد یاد دادن درسهای مدرسه بهش باشه
یا
داستانی که توش لویی به هری یاد میده چطور به فاک بره.
#2 in fanfiction
all rights reserved to LarryGeneration.
this story contain sexual tension