"من دیگه نمی تونم ادامه بدم...اون منو نمی خواد!"با درموندگی گفت،خسته شده بود.
ماه ها از زندگی اش رو توی این یتیم خونه بود تا دل اون بچه رو به دست بیاره اما اون بچه به هیچ وجه حاضر به ترک کردن نبود.
"انقدر بزدل نباش!اگه نمی تونی ادامه بدی برو...اما باور کن رسیدن به کیتی ارزش تلاش بیشتر رو داره...اگه میخوای بری برو...ولی هرگز تقصیر رفتنتو گردن کیتی ننداز.هرگز!"نینا گفت.
لیام به نینا نگاه کرد."خیلی مزخرفی!خیلی!"لیام داد زد و بلند شد و رفت.
رفت تا به گل ها آب بده و جوراب های استیوی رو بشوره،برای لانا سیب بچینه و برای اندرو کتاب بخونه.
نینا با فکر کردن به چهره ی لیام و کار هایی که داشت خندید و آروم زیرلبش زمزمه کرد.
"حق با توئه لیام پین،من آدم مزخرفیم...خیلی مزخرف!"
______
ليام ميخواد كه عوض بشه، و كيتي تنها دليليه كه وجود داره.
ليام كيتي رو ميخواد، با تمام وجودش، اون ميخواد كه كيتي دوستش داشته باشه و اين بهش اين فرصت رو ميده تا خودش هم خودش رو دوست داشته باشه.
هیجانی ، عاشقانه و درتی +18
"همه چیز بایه تصادف شروع میشه که اول خیلی تلخ به نظر میومد !"
داستانه یه دختره فقیره که یه روز توی خیابون با یه ماشین تصادف میکنه و از اونجایی که توانایی مالی برای پرداخت خسارت ماشین طرف مقابل رو نداره قبول میکنه هرچیزی که صاحب ماشین گفت رو قبول کنه..
و وقتی صاحب ماشین،یا همون لیام پین ازش میخواد که توی خونش به عنوانه خدمتکار مخصوص خودش مشغول به کار شه چاره ای جز قبول کردن نداره...و خودتون حدس بزنید که بین این دو نفر که نقش ارباب و برده رو دارن چه اتفاقایی زیره یه سقف میفته،اونم در صورتی که خدمتکار،یه دختره زیبا و جذابه و اربابش یه پسر معروف و پولدار
فقط کافیه ۳ قسمت از فن فیک رو بخونین تا معتادش بشین
از شخصیت های جذاب فنفیک :
Liam Payne
Taylor Hill
Zayn Malik
Ian Somerhalder ❤
Sara Sampio
Best rate : #41 fanfictions
تو این دنیا هیچ اتفاقی بی دلیل نمیافته...
یه برخورد کوچیک، یه صحبت ساده و...
شاید همه اینا دست به دست هم دادن تا آینده رو بسازن...
و عشق اون چیزیه که شاید تو مدت زیادی که در های قلبت رو براش باز گذاشتی،اما هنوز سراغت نیومده ولی نگران نباش اون فقط منتظر یه وقت مناسب برای اومدنه...
عشق برای رزالی خیلی دیر اومد ولی مطمئناً اون عشق یه عشق واقعیه شاید پر دردسر ولی لیام پین همون فرشته ای هستش که مدت ها انتظارش رو کشیده بود...
یه فرشته ای از جنس انسان...
MD
وقتی عاشق کسی هستی که داره تو رو به قتل میرسونه،برات انتخابی باقی نمونده.
چطور میتونی فرار کنی؟
چطور میتونی بجنگی؟
وقتی که تمام این کارها بیشتر به اون صدمه میزنه...
وقتی زندگیت تمام چیزی هست که میتونی به اونی که دوسش داری بدی،چطور نمیتونی تقدیمش کنی؟
اگه اون کسی هست که خالصانه دوستش داری...