Bakabarun
- Reads 5,919
- Votes 816
- Parts 19
_فرشتهها ترسناکتر از شیاطینان.
صدای هیونجین گرمای خفیفی داشت. مثل یه آتیش کوچیک وسط زمستونهای مسکو. خم شد و کلاه کت پسر رو روی سرش کشید و درحالی که نفسش رو کنار گوشهای فلیکس رها میکرد با ناامیدی لب زد:
_ و لعنت به من اگر بالهات رو لمس کنم، آنجل!
***
برای فلیکس یه شیفت معمولی بود توی یه روز معمولی، تا وقتی که سرکلهی اون مرد پیدا شد با یه دختر غلتیده در خون توی آغوشش، با لبهایی که میلرزیدن و اشکهایی که به هیچوجه شباهتی به هیبتش نداشتن. فلیکس مرگ و خون زیاد دیده بود اما وقتی مرد سیاهپوش با آخرین توانش زمزمه کرد:
" اون همهچیزمه... نجاتش بده" لرزید. فلیکس نتونسته بود و حالا باید وقتش رو صرف نجات هیونجین میکرد.
Fanfiction
Couple: Hyunlix, Minsung
Genre: Romance, Drama, Mafia
Upload: Sundays
Writer: Rain