[Completed]
تو بهم فهموندی میشه یه تیکه از وجودت رو از دست بدی اما زنده بمونی! نه فقط زنده موندن، بلکه وادارم کردی زندگی کردنو دوباره به یاد بیارم.
تو بهم یاد دادی میتونم با وجود یه خلا بزرگ توی قلبم، بازم به نفس کشیدن ادامه بدم! نه فقط نفس کشیدن بلکه عشق ورزیدن و عشق گرفتن رو به یادم آوردی.
تو بهم یاد دادی میشه از یه خاک مرده، یه باغ سرسبز درست کرد، اگه فقط به اندازه کافی بهش توجه کنی.
تو بهم یاد دادی میتونم دوباره دوست داشته بشم و عاشق باشم!
تو منو به زندگی برگردوندی و من بخاطرش تا ابد به تو و قلبت مدیونم...
Idea by: Gay_syndrome
تو مهمونسرایی که لویی مسئولش هست؛ سر و کله ی یک مهمان مرموز با کول باری از اسرار پیدا میشود. و لویی او رو به انزوایی که با سگش تقسیم کرده راه میدهد.
" sama_rshdi نقاشی از سما رشیدی"
هیچ درمانی برای خاطرات وجود نداره، مستثنا ای هم وجود نداشت!
نباید وجود میداشت،
اما یک چیزی باعث میشه اون جهنم روشن کم کم از ذهنم خارج بشه.
شاید چون تو زیادی شبیه ملودی هستی؟
تو شبیه ملودی هستی!
لحجهت، صورتت، طوری که قدم برمیداری و همه کار هارو طوری با حوصله انجام میدی انگار تا ابد براش وقت داری.
[ امپرگ
هری پرگ]
"اما هممون میدونیم که من میتونم هرکسیو عاشق خودم کنم"
"هاه، هرکسی؟"
لویی سرشو تکون داد.
"بیاین اینو با یک شرط بندی جالب ترش کنیم، من شرط میبندم که میتونم کسیو پیدا کنم که عاشق تو نشه"
"میدونی کی؟" استنلی به اطراف نگاه کرد تا اینکه چشمش به ی نفر خورد.
" اره "
"کی؟"
" هری استایلز "
--------------------------
هری اروم و ساکته، هیچوقت دردسری درست نمیکنه. اون دیگه نمیخواد مشکلی برای خانوادهی از قبل خراب شدهش درست کنه. هری حتی دوستی هم نداره چون نمیخواد کسی بدونه چه زندگی بدی داره!
لویی بچه پولداری که تو ناز و نعمت بزرگ شده با یه آلت تناسلی بزرگ! اون به معنای واقعی اون چیزو (دیکشو) توی هر کسی فرو میکنه تا چیزی حس کنه... هرچیزی! اون از دوست داشته شدن لذت میبره اما به نظر میرسه که تاحالا کسیو دوست نداشته.
بنابراین وقتی شرط بندی میشه لویی باید هری رو عاشق خودش کنه. و هری باعث میشه لویی بدون داشتن سکس های بی معنی چیز جدیدیرو حس کنه.
این فقط یک شرطبندی ساده بود...
هری و لویی خیلی اتفاقی توی دانشگاه همدیگرو ملاقات میکنن. هری بخاطر خانواده و دوستاش علاقش به لویی رو پنهان میکنه و لویی با وجود علاقه زیادش به هری نمی خواد قبول کنه با یه پسر وارد رابطه بشه. این کشمکش فقط یکی از مشکلات سر راه این دو دانشجو باهوش دانشگاه imperial هست و مسیر طولانی رو باید طی کنن تا این عشق به ثمر برسه.
-فکر میکنی نمیتونستم بعدِ اون شب ولت کنم و وانمود کنم نشناختمت؟تو به من گره خوردی هری! مثلِ..مثلِ گره ی موهای موج دار و بلندی که داشتی..
+هری ای که تو میگی خیلی وقته نابود شده..این پسرِ روبروی تو فقط ی جسمِ خالی از روحه..
و این آخرین چیزی بود که بین اونا رد و بدل شد ،و اما آخرِ داستانشون؟..
[COMPLETED]
«پس باید بکشمش.»
«همین طوره، ماشین کشتار زیبای من!»
≈دشمن ملت≈
〽شیپ: لری/ لویی تاپ
〽وضعیت آپ: در حال آپ
〽ژانر: جاسوسی، هیجان انگیز، اکشن
(اقتباسی آزاد از فیلم Anna)
خلاصه: ترسناکه که یه مدل همون قدر که میتونه زیبا باشه، میتونه یه آدمکش حرفهای هم باشه. به نظرتون کسی که از تمام پتانسیلش استفاده میکنه چطور آدمیه؟
اشتباهات بزرگ...اشتباهات کوچک
هیچ معیاری نمی تواند بزرگی اشتباهاتمان را اندازه گیری کند.
کسی که مرتکب به اشتباه شده باشد، مقصر است.
اگر تو مقصر باشی، من عاشقت می مانم...
اگر من مقصر باشم، تو پیشم می مانی؟
وضعیت: در حال آپدیت