_kimSeoul's Reading List
4 stories
The Devil Wears Gucci by 7yearswithkyungsoo
7yearswithkyungsoo
  • WpView
    Reads 17,756
  • WpVote
    Votes 3,737
  • WpPart
    Parts 22
「 ꕥ」┊Author: jongnugget 「 ꕥ」┊Translator: Yasi🌸 「 ꕥ」┊Name: The Devil Wears GUCCI 「 ꕥ」┊Couple: Kaisoo 「 ꕥ」┊Genre: Comedy, Romance, Smut, Fashion au 「 ꕥ」┊Description: از نظر کیونگسو هرلباس گرونتر از ۵۰ دلار اوت کوتوغ به حساب میاومد ولی انگار همکارای جدیدش با این نظریه موافق نبودن. مخصوصاً رئیسش که انگار - یا نه؟ - تجسم همزمان کمال و شیطان بود.
Before We Disappear by 7yearswithkyungsoo
7yearswithkyungsoo
  • WpView
    Reads 24,672
  • WpVote
    Votes 5,447
  • WpPart
    Parts 31
کیونگسو یه آرایشگر محبوبه و تو سالن معروف XO کار میکنه که همه مشتری هاشون سلبریتی ها هستن. و یکی از مشتری هاشون مدل معروف و جذاب، کیم جونگینه... برخورد اول اونا اصلا جالب نبود...اونا از هم متنفر بودن و به نظر میرسید که جونگین از بازی دادن و اذیت کردن کیونگسو خسته نمیشد. رابطه اونا ترکیب پیچیده ای از نفرت و غرور و عشق بود. "ازت متنفرم...اما بیشتر از اون عاشقتم..."
My Answer Is You 🎻🎶 by lhm_bd
lhm_bd
  • WpView
    Reads 13,034
  • WpVote
    Votes 3,889
  • WpPart
    Parts 55
💌خلاصه: چانیول و کیونگسو، دو عاشق در عین سادگی... که تنها آرزشون داشتن یه استیج باشکوه و مشهوریته ... 🤗😍 اما چی میشه اگه هم اتاقی جدید ، عاشق کیونگسو بشه😶 و شهرت از راه نرسیده چشم چانیول رو روی عشقش ببنده؟!؟🙁 ~ پایان یافته ~ ~ FICTION : ♡ #MyAnswerIsYou ♡ ~ COUPLE : ♧ BaekSoo , ChanSoo ,... ♧ ~ GENRE : ◇ Smut ❆ Romanc ❆ Angst ❆ Dram ❆ Happy End ◇ ~ AUTHOR : ☆ E & N ☆ ╾╾╾♡°♡╾╾╾╾
"Five More Hours"[Uncomplete] by RayPer_Fic
RayPer_Fic
  • WpView
    Reads 1,514
  • WpVote
    Votes 310
  • WpPart
    Parts 7
•¬کاپل: کایسو | چانبک •¬ژانر: جنایی | اکشن | اسمات •¬خلاصه: صدای میلههای آهنی ای که در نزدیکیش درحال تکون خوردن بودن رو میشنید... هیچ درکی از موقعیتی که داخلش قرار گرفته بود نداشت و تنها کاری که از دستش برمیومد باز کردن پلکهای بیجونش بود. به محض باز شدن چشم هاش نور شدیدی که منشاش لامپ سفید رنگ نصب شده روی سقف اون مکان مخوف بود، بهشون تابید. آب دهنش رو قورت داد و گلوی خشک شدهاش رو کمی تر کرد و نگاه گنگی به اطراف انداخت. سردردش شدید شده بود اما بازهم با این حال نمیتونست ذهنش رو از ترسی که حالا تک به تک سلول های بدنش رو در بر گرفته بود پرت کنه! چشمهاش به خاطر ضعف شدیدی که داشت سیاهی میرفت اما با این حال با کمک نوری که از لامپ نصب شده بالای سرش میتابید، بهش کمک میکرد تا کمی فضای بی روح و ترسناک اطرافش رو بینه... ═ ∘♡༉∘ ═ #MHI