《تو پسر سپیدهدم هستی.نیمه آدمیزاد و نیمه اژدها.کسی که خدایان کهن و بر حق رو از زندانشون آزاد میکنه و نژاد آدمیزاد رو به خفتی که لایقشه میرسونه.》
زین به عنوان پیشکار ملکه وارد دربار میشه.جایی که لرد لیام پین،عموی پادشاه، از خیره شدن بهش ابا یی نداره و اتفاقات شومی در شرف وقوعه.زین رازی داره که نباید فاش بشه؛رازی که اونو از بقیه آدمیزادها جدا میکنه.
هری فهمید اگر میخواد زنده بمونه باید بین لبای زین نفس بکشه!
شکار معصومیت یک پرنس زیبا واقعا ستودنی بود!
دست زین پایین رفت و هری لبشو محکم گاز گرفت ؛
کمربند اون حوله ی مزاحم رو از جاش کند..
دست مرد لای رونش حرکت کرد.
حس میکرد ملافه های زیرش الانه که آتیش بگیرن!
طولی نکشید که وجود ناگهانی زین رو تو خودش حس کرد!
چنگ دردناکی به ملافه ها زد و پایین تنش از درد کمی بالا اومد!
برای اینکه وارد پسر شه عمیق تر فشار اورد و جیغ هری ندا از موفق شدنش رو داد!
لذتی اشتباهانه از پلکای خیسش تا بند بند انگشتاش رو به سر رفتن بود!
قرار بود بعد از این چی بشه؟
صدای سرد مرد به پوست صافش شلاق زد " با طلوع آفتاب ویلا رو ترک میکنی! "
نه...نه اون نمیتونست انقدر بی رحم باشه...