ماه رو دوست دارى هيونگ؟
-خيلى زياد دوسش دارم.
-چرا؟
-چون توى تاريكى شب، يه روشنايى خاص و پنهانى داره كه خيلى جذابه. ميتونم ساعت ها باهاش حرف بزنم و اون فقط سكوت ميكنه.
-اگر بهم اجازه بدى ، من ماهت ميشم هيونگ. شب هات رو روشن ميكنم و ميتونى باهام حرف بزنى، قول ميدم ساكت شم. اگر پسم نزنى، ميتونم ماهت باشم.
#8 in Yoonmin
#5 in Namjin
#5 in Vkook
[کافه ویولت]
تو بارون بودی کیم تهیونگ
و من یه چترِ باد برده
-------------------------------
داستانِ کوتاه
لطفا کافه بنفش رو با عشق و احساس بخونید :)
-------------------------------
کاپل: ویکوک، ویمین
ژانر: درام، رومنس، انگست
من اون شب به خودم و اون قوی سیاه قول دادم.
قسم خوردم، که فرشتمو به همه ی آرزوهاش برسونم.
و اون روحشو به من بخشید، بالهاشو به من هدیه کرد،
که تا آخر عمر، تا جایی که مرگ مارو از هم جدا کنه، مواظبش باشم. "
∷∷∷∷∷
سر پسر کوچکتر که روی شونه هاش به خوبی جاخوش کرده بود رو آروم بوسید.
ماه طلایی از این فاصله خیلی دست یافتنی به نظر میرسید، انگار اگه میپرید و دستهاشو باز میکرد،
میتونست به چنگش بیاره و میدونست که بعدش با تمام وجود و عشق اونو به پسر کناریش هدیه میکنه، هرچیزی رو میده تا اون خنده بزرگ شیرینشو دوباره و دوباره ببینه.
"امشب ستاره ها خیلی نزدیک مان، بی نهایت درخشان و زیبا، انگار هرکدومشون دارن باهام حرف میزنن، میخوای بدونی دارن چی میگن جیمین؟ "
پسر کوچکتر پوست نرم دست بزرگتر رو لمس کرد و انگشت هاشونو بین هم قفل کرد
"چی میگن تهیونگ؟ "
لبهاشو به گوش پسر چسبوند و زمزمه کرد
"دارن میگن باید براش آماده باشیم، دارن میگن بالاخره نوبت ماهم میرسه"
....
Cover by: Infectedfantasy
Vmin/short story
• Name : Leica 📷
• Couple : Vkook
• Writer : Ziwon
• Summary :
یک دوربین!
همه ی آنچه که سرنوشت برای گره زدن آن دو در سال ۱۹۵۱ نیاز داشت، یک دوربین بود و همه ی آنچه این گره را می گشود٬ جنگ؟
عاشقانه ای در دل جنگِ میان دو کره!🚢
|تکمیل شده|
دو وکیل در قرن ۱۹ میلادی به هم دیگه علاقه مند میشن اما مشکلات زیادی سر راهشون قرار میگیره. هردوی اونها متاهلن و جامعه ی اون زمان، درکی از عشق بین دو همجنس نداره...
🌸من برای تو شکفتم🌸
×ترجمه شده×
کاپلے: ویکوک/کوکوی ، یونمین ، نامجین
ژانر: انگست ، رومنس ، هاناهاکی
«با قطره اشکی که روی گونه اش چکید، نفس عمیقی کشید و دستشو باز کرد. اخرین نگاه رو به چشمای سرخ و پف کرده اش انداخت، نگاهشو به مشت باز شده اش داد. وقتی به شئ بی گناه تو دستش نگاه کرد، اشک های بیشتری روی گونه هاش راه گرفتن.
این سرنوشت طبیعی اون بود.
تو دست لرزون جونگکوک، یک گلبرگ لطیف صورتی بود.»
*نسخه اصلی این فیک رو میتونین به همین اسم در سایت Archive of Our Own پیدا کنین^^
Highest rankings:
#1 depression
#1 translated
#2 btsfanfic
#2 kpop
#1 btsV
#3 fanfiction
#2 angst
#1 انگست
#1 translation
#2 gay
#1 هاناهاکی
جونگکوک وارث بدنام ترین امپراطوری مافیا در سرتاسر سئول
تهیونگ پلیس تازه کاری که از طرف تیمش برای نابودی این امپراطوری به عنوان مامورمخفی فرستاده شده
"قانون رو بلدبودی و بازی کردی، دونستن اینکه مغلوب شدی دیوانه کنندست."
♤♡◇♧
نویسنده این داستان Sugamins هست و من فقط ترجمه کردم.
🔞اخطار داستان رو حتما بخونید.
VMinKook