صدای فریادش تموم جنگل رو پر کرد ....
لویی به سرعت به طرفش میدوعه . هری رو توی بغلش میگیره . کلی خون ازش رفته بود ....
نمیدونست باید چی کار کنه گیج شده ... همه چی تا الان خوب بود چی شد ؟
با چشمای پر اشک به هری خیره موند و اسمش رو با درد فریاد صدا میزد ...
- زود باشید باید ببریمش ... اگه عجله کنیم میتونیم جونشو نجات بدیم
کاش میتونستم ببینمت
کاش چشمام لیاقت دیدن چشماتو داشت
کاش خدا میزاشت باهم تماشات کنیم...
یعنی انقدر زیبایی که خدا نمیتونه دیدنتو با من تقسیم کنه؟
معلومه که هستی، معلومه که هرکی ببینتت تورو فقط برای خودش میخواد :)
یعنی میتونم یهروزی ببینمت ماه من ...؟
همه چیز از اون روز شروع شد...
روزی که زندگی خیلیامونو تغییر داد...
روزی که همه ی صداها خاموش شدن و دنیا،توی سکوت فرو رفت...
روزی که چهرشو از پشت دود سیگار نیم سوخته ی توی دستش برای اولین بار دیدم...
Zarry stylik au
[ completed ]
Book 2
(on going...)
"فکر نمیکردم پدر با هرزه های ارزون خودش رو مشغول کنه"
لویی مست و سرخوش قهقه زد. دختر توی بغلش چرخید و با دیدن هری قدمی بهش نزدیک شد.
"شما پدر اچ هستین؟ من ایز..."
صدای شلیک گلوله ی تفنگ هری توی گوشای لویی پیچید ولی اون بیخیال به جسد دختری که تا چند ثانیه پیش میخواست خودش رو به هری معرفی کنه، نگاه کرد.
هری با تاسف به لویی نگاه کرد و برگشت توی اتاقش.
لویی با سرخوشی دنبالش راه افتاد و بلند گفت
" حالا که هرزه ی خوشگلمو کشتی نمیخوای خودت سرگرمم کنی؟"
هری بلافاصله برگشت و فاصلش رو با لویی صفر کرد.
یقه ی لویی رو گرفت و لباش رو با دلتنگی به لبای پدر چسبوند.
بالاخره وقتش بود، بعداز 7سال...
...
من نمیگم این بوک حاوی محتوای ترسناک و خشنِ و برای همه مناسب نیست
ولی این بوک مافیاییه و دارای محتوای ترسناک و خشنِ و مناسب همه نیست:)
لری استایلینسون
زیام مین
#مافیایی
#لری
#زیام
هری فهمید اگر میخواد زنده بمونه باید بین لبای زین نفس بکشه!
شکار معصومیت یک پرنس زیبا واقعا ستودنی بود!
دست زین پایین رفت و هری لبشو محکم گاز گرفت ؛
کمربند اون حوله ی مزاحم رو از جاش کند..
دست مرد لای رونش حرکت کرد.
حس میکرد ملافه های زیرش الانه که آتیش بگیرن!
طولی نکشید که وجود ناگهانی زین رو تو خودش حس کرد!
چنگ دردناکی به ملافه ها زد و پایین تنش از درد کمی بالا اومد!
برای اینکه وارد پسر شه عمیق تر فشار اورد و جیغ هری ندا از موفق شدنش رو داد!
لذتی اشتباهانه از پلکای خیسش تا بند بند انگشتاش رو به سر رف تن بود!
قرار بود بعد از این چی بشه؟
صدای سرد مرد به پوست صافش شلاق زد " با طلوع آفتاب ویلا رو ترک میکنی! "
نه...نه اون نمیتونست انقدر بی رحم باشه...
تنها گذاشتن فقط کاره یک انسان است.....اما من که انسان نیستم.....پس اینو تا آخرین روزی که نفس میکشی با خودت تکرار کن " من هیچ وقت تنهات نمیزارم".
Finished✅✅
_________________
#experiment1#
+چطوره تو رو بکشیم ببینیم کسی از اون بیرون واسه پیدا کردنت میاد؟"
_نمیاد چون این تنی بود که هیچکس بهش اهمیت نداد؛ پس بیا امتحانش کنیم شاید بعد از تناسخ؛ روحم کالبدی که دوباره اونو توی قفس خودش انداخته رو وادار کنه دنبالت بیاد تا عاشقش بشی...
حتی اگه هستیم نیست بشه با نیستیم به دوست داشتنت ادامه میدم."
#sharing Inclined to zouis top
#zouis_top
#larry
#ziam
#smut🔞
Pain and pleasure