راستش را بخواهی عشق، من هنوز هم امیدوارم
حتی شاید امیدوارتر از امید هستم که هنوز هم لبخند میزنم
که هنوز در آغوش میگیرم
که هنوز وقتی یادت میافتم ناخودآگاه دستم میرود سمت شمارهات
مینویسم «دلم برایت تنگ شده» گرچه شاید هیچوقت جوابی نرسد
شاید امیدوار هستم که هنوز لباسهایم نقش گلهای داوودی دارند
که هنوز نزدیک بهار مغازهها را در پی نرگسها میگردم تا خانه عطر تو را دهد
که هنوز هم پای تو در میان باشد خود را پاک از یاد میبرم
شاید امیدوار هستم که هنوز هم عاشقم. که هنوز به عشق ایمان دارم. که هنوز به یادت میافتم.
باید از همان اول میفهمیدم که داستان ما عشق نبود..
داستان ما روحی بود که درون زندگیمان جریان یافت..
و دست ترسناک مرگ آن روح شیرین را با خود برد..
باید میدانستم که من و تو..عاشق نیستیم..
من و تو زندگی هستیم که درون هم میجوشیم..!
ایده:98/1/4
Words have power💚💙
[Complete]
لویی زیبایی رو، ترکیب رنگها و جنسهای مختلفی که حس ظرافت رو درون آدمها بهوجود میارن، میشناسه.
اون درحالی که داره توی دانشگاه فشن میخونه، هر روز این ترکیب رو میبینه.
برش لباسها، رنگ پارچهها، پیچیدگی طرحها، همهٔ اینها کنار هم قرار میگیرن تا یهچیز زیبا رو بسازن.
ولی وقتی که یه دانشجوی علوم با پاهای بلند و لبخندی که چال گونههاش رو به نمایش میزاره قبول میکنه که مدل لویی بشه، لویی میفهمه که تازه زیبایی رو پیدا کرده.
هری فکر میکنه لویی فقط به کسی نیاز داره که بهش ثابت کنه چقدر زیباست.
°Persian Translation°