_selenilium
- Membaca 1,073
- Vote 233
- Bab 3
دندونش رو زیر بالشت سفید و ابریش گذاشت، با خنده ریزی چشم هاش رو بست و دراز کشید. به انتظار پری دندونی، از میون درز پتو تمام اتاقش که زیر سقف ستاره بارون آسمون روشن شده بود زیر نظر داشت...
چندین ساعت گذشت و خبری نشد!
کم کم چشم های کاج رنگش رویا رو به آغوش میکشیدن که یهو...
موجود کوچولو و درخشانی با هالهای همرنگ شکوفه های گیلاس، از زیر پنجره وارد اتاق شد...
Ziam short Story^^