"هی! میدونستی یه نظریه میگه که ما قبل از اینکه بوجود بیایم ذره هستیم؟ "
گوله های برف روی صورتم میریختن اما من حسشون نمیکردم چون داشتم از درون میسوختم
"یعنی چی؟"
کریس غلتید و بدنشو به بدنم نزدیک تر کرد
"فکرشو بکن.من و تو،همه ی آدم های این سیاره،هممون ذره بودیم.حتی کوچیکتر از الکترون ها.حتی کوچکتر از این کریستال های شیش ضلعیِ برف که روی گونه هامون میریزن."
"تو واقعا بهش باور داری،کریستوفر؟"
"نمیدونم هانا.اما چیزی که ازش مطمئنم اینه که توی این لحظه،من،تو،هردومون ممکنه در مقایسه با این کهکشانی که توش هستیم از ذره هم کوچیکتر باشیم اما وقتی به هم نگاه میکنیم،کهکشانمون رو توی چشمای همدیگه میبینیم.کهکشانی که فقط ما دوتا ازش خبر داریم. "
دستش را خشن میان شیار کصش کشید: لذتی نبردی؟
میان پایش هنوز مرطوب بود
چوچولش را فشرد و خیره ی چهره ی جمع شده از درد هلن شد: میخواستی نجات پیدا کنی؟
نمیخواست
خودش که میدانست نمیخواست
به نفس نفس افتاد: نه
لبخند زد: دختر هورنیه من
لبانش را به دندان کشید و ناله های هلن در دهانش خاموش شد
دستان نوازشگرش بدنش را طی میکردند: یکی از آثار هنریمی هلن!
زبان روی ترقوه اش کشید: همون قدر ظریفو شکستنی
کمرش پیچو تاب میخورد: پس چرا باهام ظریف رفتار نمیکنی؟
دستانش دور پهلوهایش قرار گرفتند: اول باید شکل پیدا کنی
همونطوری که میخوام
پای کشیده ی هلن روی شانه ی دیان قرار گرفت: شکلم بده
همین الان!
دوست دارم زبونت شکلم بده