و عشق،
بی هیچ ریشه ای،
می روید در قلبِ تو...
بی هیچ نجوایی،
فریاد میکشد و حل میشود میانِ سرخیِ رگ هایت...
___
اواخر قرن هجده میلادی.
سلطنت...دیدار...مرگ...سرنوشت...
و جرقه ی عشقی نافرجام.
بهار97
[ C o m p l e t e ]
چه اتفاقی ميوفته،وقتي لويی تاملينسون مغرور توي نوجووني زخم عميقی روی قلب يه پسر بچه ی عاشق ايجاد ميكنه و ده سال بعد با همـون پسر روبرو ميشه؟
⚠️ Mpreg ⚠️
📌تمامی نوشته ها تراوشات خیالی ذهن نویسنده میباشد
و هیچگونه شباهتی با اشخاص در واقعیت ندارد❗️
از بدو تولد متعلق به او و اژدها هایش بود.
شهرش سوخت و ویران شد و خودش اسیر شد و به هرزگی گرفته شد.
به چشمانش نگاه کرد و دلباخت، نگاهش از پا می انداختش، با نوازشش مست می شد و نفس می کشید لبخندش را.
خودش را به او سپرد تا مراقبت کند از تن آسیب پذیرش.
دل باخت و عاشق شد چرا که او پادشاه اژده ایش بود.
.
( کمی بر گرفته از سریال Game of thrones )
.
ژانر: تاریخی _ تخیلی _ عاشقانه ( آمپرگ)
𝐌𝐘 𝐃𝐑𝐀𝐆𝐎𝐍 𝐊𝐈𝐍𝐆 (𝖫𝖺𝗋𝗋𝗒)
𝗐𝖾𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋 𝖡𝗒: 𝐇𝐚𝐫𝐫𝐢𝐞𝐭
هری بر خلاف خواست خودش توی مناقصه ای بین چندین دومینات به مزایده گزاشته میشه ، اون وارد دنیایی شده که پر از تاریکیه ولی چی میشه اگه تصوراتی که داره با واقعیت فرسنگ ها فاصله داشته باشه .....
پ.ن : لطفا دسکریپشن فیک رو بخونین !!
#ddlb
#bdsm
#fluf
#larrystylinson
این داستان ورژن لری استایلینسون داستان "شاهزاده دزد دریایی" می باشد.
لویی تاملینسون، وارث تاج و تخت انگلستان در کشتی درحال مسافرت به فرانسه بود که کشتی اش توسط هری استایلز، بدنام ترین دزد دریایی، معروف به شاهزاده ی هفت دریا مورد حمله قرار گرفت.
امیدوارم که خوشتون بیاد.
در ضمن داستان مطالب بالای 18 سال داره...با اطلاع بخونید
لطفا اگه خوشتون اومد داستانو به دوستاتونم معرفی کنید تا همینجا بخونن...ممنون
هری...هرررری...خواهش میکنم نجاتم بده...نذار من رو ببرن...هرررری...
قطرات اشک گونه های پسر چشم سبز رو تر میکنن...صدا توی ذهنش تکرار میشه....حتی جرات نکن به التماس هاش گوش بدی استایلز...حتی جرات نکن برگردی سمتش...
صدای فریادهای وحشت زده ی لویی تنش رو میلرزونن...روحش رو از هم میدرن...قلبش رو از کار میندازن اما این اجبار بود.هری این قسم نانوشته رو امضا کرده بود.
صدای لویی پشت سرش خاموش میشه.زمزمه ی خفه ی هری توی باد گم میشه.
هری:متاسفم لویی.متاسفم...
Completed ✓
زمانی که چشم هاشون رو باز کردند،گیج و سرگردان بودند و با آشفتگی به اطرافشون نگاه انداختند.
تنها درکی که همگی تو اون لحظه داشتند تو یک واژه خلاصه میشد: ترس.
ترسی که هرچی بیشتر میگذشت، بیشتر در وجودشون رخنه میکرد و انگار اون مرد از همین ترس اون ها تغذیه میکرد و لذت میبرد.
اون ها هراس داشتند از اینکه نفر بعدی ای که قراره بمیره کیه؟
شاید خودشون بودند و بی خبر بودند.
این قرار بود که فقط یه بازی معمولی باشه یا بازی با جونشون؟!
[اخطار: برای کسانی که روحیهی حساسی دارند توصیه نمیشود.]
「Started: January 2021
Ended: April 2021」
Harry Top.༄
لویی نمیتونست چیزی رو که میبینه باور کنه...یه پسر وحشت زده وسط اون آب شناور بود یه پسر وحشت زده خیلی زیبا که مثل ماهی دم داشت و روی اون رو پولک های براق سبز رنگ پوشونده بود...به همون اندازه که این غیر واقعی و غیر قابل باور و افسانه ایه ،اون درست جلوی چشماشون بود،حقیقی،زیبا و سردرگم ...یه پری دریایی که جلوی دیدگان شوک زده همه اونها داشت وسط آکواریوم شنا میکرد و هیچ راهی وجود نداشت که بشه منکر این حقیقت شد و اهمیتی نداشت چقدر با منطق و شنیده ها و دانایی لویی و بقیه اون دانشمند ها در تضاد و مغایرت باشه...
یا... داستان دانشمند جوونی که میخواد بزرگترین کشف دنیای زیست شناسی رو به اقیانوس، ینی خونه اش برگردونه ولی در میونه راه میفهمه خونه اون فقط آغوش خودشه!