_bunisa
- Reads 1,111
- Votes 308
- Parts 16
وقتی مینهو برای خرید مواد غذایی رفته بود، چشمش به چهرهی جیسونگ روی جلد یک مجله، کنار صندوق، افتاد. دستهاش میلرزیدن وقتی مجله رو برداشت. آخرین شمارهاش بود. چهرهی جیسونگ صاف و بینقص به نظر میرسید. کامل بود؛ اون قدر کامل که انگار غریبهای رو میدید. ناگهان موجی از بغض گلوی مینهو رو گرفت و دلش خواست گریه کنه. اما نکرد. اگر قرار بود مینهو جیسونگ رو توی یک صفحه توصیف کنه، هیچکدوم از چیزهایی که داخل اون مجله نوشته شده بود، جایی در توصیفش نداشت.
جیسونگ مثل نیروی رامنشدنی طبیعت بود؛ هم طوفان بود، هم آفتابی که بعد از بارون از پشت ابرها بیرون میاومد. لجباز بود، دوستداشتنی بود و مهربانی در ذاتش جریان داشت. مینهو هنوز هم دوستش داشت و همون لحظه فهمید که همیشه هم دوستش خواهد داشت؛ در سکوت، در تنهایی، از پشت صفحهی گوشی و قاب تلویزیون.
"سوپراستار من..."
با خودش فکر کرد و تلاش کرد لبخند بزنه، حتی وقتی احساس میکرد قلبش دوباره، از نو، در حال شکستنه.
"مال من... و در عین حال، مال همهی دنیا."
----❦ 𝘰𝘯 𝘨𝘰𝘪𝘯𝘨
𖦹 ɴᴀᴍᴇ: در سکوت
𖦹 ᴄᴏᴜᴘʟᴇ: مینسونگ
𖦹 ᴜᴘ ᴅᴀʏ: دوشنبه و چهارشنبهها
𖦹 ɢᴇɴʀᴇ: آیدل لایف، عاشقانه، اسلو برن
𖦹 ᴇɴᴅɪɴɢ: هپی